گنجور

 
فضولی

می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر

کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر

اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد

چون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر

نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهان

رسم شد فرزند را مهری نباشد بر پدر

چشم من چون مردم بی مایه طفل اشک را

متصل می پرورد اما بصد خون جگر

گاه در دل می کند آن طفل گه در دیده جا

نیست او را ذره از آب و از آتش حذر

عالم از سیل سرشکم شد خراب اما چه سود

دلبرم طفلست و او را نیست از عالم خبر

عاریند از حسن روزافزون جوانان وین سبب

هست میل دل فضولی را به طفلان بیشتر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر

جامه‌ای کش ابره از مشکت وز آتش آستر

طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال

و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفه‌تر

چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه‌هاش

[...]

فرخی سیستانی

بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفر

ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر

گه بروی بوستان اندر کشد پیروزه لوح

گه به روی آسمان اندر کشد سیمین سپر

هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جدا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر

نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر

اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد

جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟

خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته

[...]

ازرقی هروی

ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر

دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر

ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست

باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر

ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیست

[...]

ابوعلی عثمانی

مابَقی فی النّاسِ حُرٌّ

لاٰوَلاٰفی الْجِنّ حُرٌّ

قَدْمَضیٰحُرُّ الْفَریَقیْنِ

فُحُلْو اُلْعَیْشِ مُرٌّ

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه