مگو که بار گرانست بر طبیعت دین
که دین جزاست، طبیعت از آن بود ناچار
چنانکه چاره ندارد ز پیرویِّ نبی
که با خبر بود از خیر و شَرّ هر کردار
مگو که دین، دو جهان را زهم جدا سازد
که دین به آنکه جدا کرده، میکند اِنذار
اگر زِ جهل گروهی، زِ هم جدا گفتند
گواه فَریهِ گفتارشان بود رفتار
فریبِ گفته و رفتار این گروه مخور
ز افترا که به دین بستهای کُن اِستغفار
مرا بس است به خانه اگر کسی باشد
و گر نه لغو بود گفتگوی با دیوار
یگانه حجّتُ و ضُحایِ حق، به علم بود
ببستی این در و بگشودی آن درِ پندار
به گفتِ ظَنّ نکند، بی نیاز از حق هیچ
چِسان به آن تو شدی بینیاز و برخوردار
ز جهل، نام تَعبُّد نهی به هر موهوم
ازآن دهی، تو به موهوم بیعیار، عیار
مگر نه مَظهرِ آثار ذات، انسان است
مگر نباشد او مُظهر همه آثار
مگر نه آیت دید خداست دیدۀ او
مگر نه دید خدا بی خطاست در ابصار
چرا به دیدن دین، دیده باز ننمائی
که تا معارف آن را نمائی اِستظهار
حقایق، همه اشیاء را شُهود کنی
اگر به معرفت نفس خود شوی هشیار
مگو که دین سبب ضعف کار جامعه است
که دینِ حق نبود جز یگانه قوّتِ کار
تَبارک اللّه از این مقدم جدید بهار
کز آن به تَهنیت گل، زبان گشود هَزار
به جنبشآمده از آن نهادِ جان و ازین
به جنبش است بهرگلشنی هَزار هِزار
نهاد جان و روان هر دو رَهنمای دِلند
یکی به نقش کشاند، یکی به نقشُ نِگار
به اقتضای نهاد، آدمی نماید میل
یکی به جَلوت صحرا، یکی به خلوت یار
نباشد این گل و گلزارها بجز نقشی
گر از نهاد روانی، تو را به نقش چکار
روان پاک، به گلزار دیگران چکند
که در حقیقت، خود بیند این همه گلزار
مگر نگوئی یک عالَم وجود منم
مگر ندانی هستی تو گلشن اسرار
رموز علم آلاسماء کلّها در تو است
خلیفهای تو چرا از میان شدی بکنار
نگویمت به تماشای گل مرو، گویم
به پای گل منشین، آنقدر که گردی خار
مرو به وسوسه بحثهای لاطائل
قیاس و دور تسلسل، برو کنار گذار
بیا به مدرسۀ اَتّقوا یُعلِّمُکُم
ببین حقایق دین را به چشم اِستبصار
یگانه دین الهی که دین اسلام است
جزآن نباشد مقبول حضرت دادار
معارفش همه حِسّی، حقایقش مشهود
چرا به واهمۀ ظنّ و شک شدی تو دچار
نخواندهای که هر آن کس به ظَنّ و شک گروید
هر آنچه کرد،همه باطل است و بی مقدار
چنانکه نیست طبیعی اگر چه راست بود
به قوّت عمل و حُسنِ کار چون دیندار
ببین کلام امام هِمامِ صادق را
زهی زهمچو امام و زهی ازین گفتار
نه آن زِ ما است که دنیا به آخرت بدهد
نه آنکه میکند آن را بر آخرت ایثار
به جمع این دو اگر آشنا شوی دانی
که جمع این دو جهان کرده است در بازار
به راستی و درستی در آن هر آنچه کنی
برای حق، همۀ آثار او کنی اِظهار
میان جامعه از پاکی آنچه بنمائی
بیابی آنچه نیابی به جامع از ذِکار
به اجتماع و تمدّن از آن شدی مخصوص
که آنچه در تو بود، نیست درهمه جاندار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت
هر آینه چو همه مِیْ خورَد گل آرد بار
به زلفْ کژ ولیکن به قد و قامت راست
به تن درست ولیکن به چشمکان بیمار
مدیح تا به بر من رسید عریان بود
ز فرّ و زینت من یافت طیلسان و ازار
چنین نماید شمشیر خسروان آثار
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
به تیغ شاه نگر، نامهٔ گذشته مخوان
که راستگویتر از نامه تیغ او بسیار
چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد
[...]
قوی کننده دین محمد مختار
یمین دولت محمود قاهر کفار
چو بازگشت به پیروزی از در قنوج
مظفر وظفر و فتح بر یمین و یسار
هنوز رایتش از گرد راه چون نسرین
[...]
فغان ز دست ستمهای گنبد دوار
فغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار
چه اعتبار بر این اختران نامعلوم
چه اعتماد بر این روزگار ناهموار
جفای چرخ بسی دیده اند اهل هنر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.