گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۲

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر راهش افتادم از ناتوانی

وزین ضعف کردم بسی کامرانی

کسی کاو به دل ناوکش خورد گفتا

که شوخی ندیدم بدین شخ کمانی

ز چشمی است چشم امیدم که هرگز

به کس ننگرد از ره سرگرانی

زبان از شکایت بر دوست بستم

ز بس یافتم لذت بی‌زبانی

نشان خواهی از وی، ز خود بی‌نشان شو

که من زو نشان جستم از بی‌نشانی

کسی داند احوال پیران عشقش

که پیرانه سر کرده باشد جوانی

به هجران مرا سهل شد دادن جان

که سخت است دوری ز یاران جانی

دریغا که از ماه رویان ندیدم

به جز بی وفایی و نامهربانی

شنیدن توان نغمهٔ ارغنون را

چو ساقی دهد بادهٔ ارغوانی

من و زخم کاری، تو و دل شکاری

من و جان سپاری، تو و جان ستانی

تو و عشوه کردن، من و دل سپردن

تو و جان گرفتن، من و جان فشانی

بکش خنجر کین به جان فروغی

به طوری که خواهی، به طرزی که دانی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.