گنجور

 
فروغی بسطامی
 

دگر فرود نیاید سرم به هیچ کمندی

علاقهٔ تو خلاصم نمود از هر بندی

غمی نمانده مرا با وجود زلف تو آری

گزیده مار نلرزد دلش به هیچ گزندی

سری به تیغ تو دادم دریغ اگر نپذیری

دلی به زخم تو بستم فغان اگر نپسندی

کدام دام نهادی که طایری نگرفتی

کدام تیر گشادی که خسته‌ای نفکندی

گهی ز غمزهٔ چشمت چه خانه‌ها که نرفتی

گهی ز تیشهٔ نازت چه ریشه‌ها که نکندی

ز شرم طلعت رخشان خسوف ماه تمامی

ز رشک قامت موزون شکست سرو بلندی

چنین روش که تو داری چرا به سرو ننازی

چنین دهن که تو داری چرا به غنچه نخندی

علاج چشم بد اندیش کرده دانهٔ خالت

چه احتیاج که بر آتش افکنند سپندی

ببند دست فلک را، به ریز خون ملک را

همه اسیر کمندند و تو سوار سمندی

فروغی از ستمت چون به شهریار ننالد

کز آستان تو نومید رفت از پس چندی

ستوده ناصردین شه خدایگان مکرم

که غیر بحر ز دستش ندیده‌ام گله‌مندی