گنجور

 
فروغی بسطامی

نقد غمت خریدم با صد هزار شادی

روی مراد دیدم در عین نامرادی

مات خط تو بودم در نشهٔ نباتی

خاک در تو بودم در عالم جمادی

اول به من سپردی گنج نهان خود را

آخر ز من گرفتی سرمایه‌ای که دادی

در چنگ من نیامد مرغی ز هیچ گلشن

در دام من نیفتاد صیدی ز هیچ وادی

چشمی نمی‌توان داشت در راه هر مسافر

گوشی نمی‌توان داد بر بانگ هر منادی

چون راستی محال است در طبع کج کلاهان

گیرم که باز گردد گردون ز کج نهادی

ترسم دلش برنجد از من و گر نه هر شب

صد ناله می‌فرستم با باد بامدادی

پیر مغان به قولم کی اعتماد می‌کرد

گر بر حدیث واعظ می‌کردم اعتمادی

گر تاجر وفایی دکان به هرزه مگشا

زیرا که من ندیدم جنسی بدین کسادی

تا جذبه‌ای نگیرد دامان دل فروغی

حق را نمی‌توان جست با صد هزار هادی