گنجور

 
فروغی بسطامی
 

گر ز غلامیش نشانت دهند

سلطنت کون و مکانت دهند

بندهٔ او شو که یک التفات

خواجگی هر دو جهانت دهند

پیروی پیر خرابات کن

تا شرف بخت جوانت دهند

دامن رندان سبک سیر گیر

تا همه دم رطل گرانت دهند

سر به خط ساقی گل‌چهره نه

تا ز قضا خط امانت دهند

بادهٔ مستانه بنوش آشکار

تا خبر از راز نهانت دهند

تا نرسد جان تو بر لب کجا

نوشی از آن گنج دهانت دهند

گر نگری لعل گهربار او

دیدهٔ یاقوت فشانت دهند

گر بدری پردهٔ تن را ز هم

ره به سراپرده جانت دهند

در عوض خاک در او مگیر

گر همه گل‌زار جنانت دهند

کاش فروغی شب هجران دوست

تا به سحر تاب و توانت دهند