گنجور

 
فروغی بسطامی
 

کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مست

با صدهزار جام نیارد کسی به دست

یک جسم ناتوان ز سر راه او نخاست

یک صید نیم‌جان ز کمین‌گاه او نجست

کو آن دلی که نرگس فتان او نبرد

کو سینه‌ای که خنجر مژگان او نخست

جز یاد او امید بریدم ز هر چه بود

جز روی او کناره گرفتم ز هر که هست

از من دویی مجوی که یک بینم از ازل

وز من ادب مخواه که سرمستم از الست

منت خدای را که ز هر سو به روی من

در باز شد ز همت رندان می‌پرست

با من مگو که بهر چه دیوانه گشته‌ای

با آن پری بگوی که زنجیر من گسست

پهلو زند به شه‌پر جبرییل ناوکی

کز شست او رها شد و بر جان من نشست

زلف گره‌گشای تو پیوند من برید

چشم درست‌کار تو پیمان من شکست

از جعد سر بلند تو یک قوم دستگیر

وز عنبری کمند تو یک جمع پای بست

سرو بلند من ننهد پا فروغیا

بر فرق آن کسی که نگردد چو خاک پست

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.