گنجور

 
فیض کاشانی

دل بعشق خدای یکتا ده

قطره‌ای را راهی بدریا ده

تا نماند ز عاشقان اثری

خاک مجنون بآب لیلی ده

جان فرهاد وقف شیرین آر

دل وامق بمهر عذرا ده

کنده تن ز پای جان بردار

مست و شوریده سر بصحرا ده

ساقیا جرعهٔ خرد سوزی

بمن رند بی سر و پا ده

صاف اگر نیست دردی بمن آر

هستی از مستیم بیغما ده

زاهدانرا بهشت و حور و قصور

عاشقان را بنزد خود جاده

دلم از فرقتت بجان آمد

جان من یکدمک دلم واده

تا بسوزد ز تاب رخسارت

فیض را دیدهٔ تماشا ده

زاهدا دل بده بقصهٔ عشق

آهن کهنه را بحلوا ده

تا کی از هر هوا بتی سازی

دل بعشق خدای یکتا ده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون همی شد بخانه آماده

دید مردی براه استاده

وطواط

این ز قصر بقا بیفتاده

عالمت شربت فنا داده

یک جهان مرد و زن بماتم تو

درد و غم را شدند آماده

بسته دل در غم تو و بی تو

[...]

قوامی رازی

آن امیر لطیف آزاده

محترم نفس و محتشم زاده

صدر نیکوخصال گردون قدر

بدر خورشید زاد آزاده

شکر گویان ز جود چون مستان

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای سرافراز مهتری که به دهر

کس ندیدست چون تو آزاده

دولت از بوستان فضل، ترا

هر زمان تحفه دگر داده

مادر بخت بهر خدمت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه