گنجور

 
فردوسی

چو آوردم این روز خسرو ببن

ز شیروی و شیرین گشایم سخن

چو پنجاه و سه روز بگذشت زین

که شد کشته آن شاه با آفرین

به شیرین فرستاد شیروی کس

که ای نره جادوی بی‌دست رس

همه جادویی دانی و بدخویی

به ایران گنکار ترکس تویی

به تنبل همی‌داشتی شاه را

به چاره فرود آوری ماه را

بترس ای گنهکار و نزد من آی

به ایوان چنین شاد و ایمن مپای

برآشفت شیرین ز پیغام او

وزان پرگنه زشت دشنام او

چنین گفت کنکس که خون پدر

بریزد مباداش بالا وبر

نبینم من آن بدکنش را ز دور

نه هنگام ماتم نه هنگام سور

دبیری بیاورد انده بری

همان ساخته پهلوی دفتری

بدان مرد داننده اندرز کرد

همه خواسته پیش او ارز کرد

همی‌داشت لختی به صندوق زهر

که زهرش نبایست جستن به شهر

همی‌داشت آن زهر با خویشتن

همی‌دوخت سرو چمن را کفن

فرستاد پاسخ به شیروی باز

که ای تاجور شاه گردن فراز

سخنها که گفتی تو برگست و باد

دل و جان آن بدکنش پست باد

کجا در جهان جادویی جز بنام

شنودست و بودست زان شادکام

وگر شاه ازین رسم و اندازه بود

که رای وی از جادوی تازه بود

که جادو بدی کس به مشکوی شاه

به دیده به دیدی همان روی شاه

مرا از پی فرخی داشتی

که شبگیر چون چشم بگماشتی

ز مشکوی زرین مرا خواستی

به دیدار من جان بیاراستی

ز گفتار چونین سخن شرم دار

چه بندی سخن کژ بر شهریار

ز دادار نیکی دهش یاد کن

به پیش کس اندر مگو این سخن

ببردند پاسخ به نزدیک شاه

بر آشفت شیروی زان بیگناه

چنین گفت کز آمدن چاره نیست

چو تو در زمانه سخن خواره نیست

چو بشنید شیرین پراز درد شد

بپیچید و رنگ رخش زرد شد

چنین داد پاسخ که نزد تو من

نیایم مگر با یکی انجمن

که باشند پیش تو دانندگان

جهاندیده و چیز خوانندگان

فرستاد شیروی پنجاه مرد

بیاورد داننده و سالخورد

وزان پس بشیرین فرستاد کس

که برخیز و پیش آی و گفتار بس

چو شیرین شنید آن کبود و سیاه

بپوشید و آمد به نزدیک شاه

بشد تیز تا گلشن شادگان

که با جای گوینده آزادگان

نشست از پس پرده‌ای پادشا

چناچون بود مردم پارسا

به نزدیک او کس فرستاد شاه

که از سوک خسرو برآمد دو ماه

کنون جفت من باش تا برخوری

بدان تا سوی کهتری ننگری

بدارم تو را هم بسان پدر

وزان نیز نامی‌تر و خوب‌تر

بدو گفت شیرین که دادم نخست

بده وانگهی جان من پیش تست

وزان پس نیاسایم از پاسخت

ز فرمان و رای و دل فرخت

بدان گشت شیروی همداستان

که برگوید آن خوب رخ داستان

زن مهتر از پرده آواز داد

که ای شاه پیروز بادی و شاد

تو گفتی که من بد تن و جادوام

ز پاکی و از راستی یک سوام

بدو گفت که شیرویه بود این چنین

ز تیزی جوانان نگیرند کین

چنین گفت شیرین به آزادگان

که بودند در گلشن شادگان

چه دیدید ازمن شما از بدی

ز تاری و کژی و نابخردی

بسی سال بانوی ایران بدم

بهر کار پشت دلیران بدم

نجستم همیشه جز از راستی

ز من دور بد کژی وکاستی

بسی کس به گفتار من شهر یافت

ز هر گونه‌ای از جهان بهر یافت

به ایران که دید از بنه سایه‌ام

وگر سایهٔ تاج و پیرایه‌ام

بگوید هر آنکس که دید و شنید

همه کار ازین پاسخ آمد پدید

بزرگان که بودند در پیش شاه

ز شیرین به خوبی نمودند راه

که چون او زنی نیست اندر جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

چنین گفت شیرین که ای مهتران

جهان گشته و کار دیده سران

بسه چیز باشد زنان رابهی

که باشند زیبای گاه مهی

یکی آنک باشرم و باخواستست

که جفتش بدو خانه آراستست

دگرآنک فرخ پسر زاید او

ز شوی خجسته بیفزاید او

سه دیگر که بالا و رویش بود

به پوشیدگی نیز مویش بود

بدان گه که من جفت خسرو بدم

به پیوستگی در جهان نو بدم

چو بی‌کام و بی‌دل بیامد ز روم

نشستن نبود اندرین مرز و بوم

از آن پس بران کامگاری رسید

که کس در جهان آن ندید و شنید

وزو نیز فرزند بودم چهار

بدیشان چنان شاد بد شهریار

چو نستود و چون شهریار و فرود

چو مردان شه آن تاج چرخ کبود

ز جم و فریدون چو ایشان نزاد

زبانم مباد ار بپیچم ز داد

بگفت این و بگشاد چادر ز روی

همه روی ماه و همه پشت موی

سه دیگر چنین است رویم که هست

یکی گر دروغست بنمای دست

مرا از هنر موی بد در نهان

که آن راندیدی کس اندر جهان

نمودم همه پیشت این جادویی

نه از تنبل و مکر وز بدخویی

نه کس موی من پیش ازین دیده بود

نه از مهتران نیز بشنیده بود

ز دیدار پیران فرو ماندند

خیو زیر لبها برافشاندند

چو شیروی رخسار شیرین بدید

روان نهانش ز تن برپرید

ورا گفت جز تو نباید کسم

چو تو جفت یابم به ایران بسم

زن خوب رخ پاسخش داد باز

که از شاه ایران نیم بی‌نیاز

سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی

که بر تو بماناد شاهنشهی

بدو گفت شیروی جانم توراست

دگر آرزو هرچ خواهی رواست

بدو گفت شیرین که هر خواسته

که بودم بدین کشور آراسته

ازین پس یکایک سپاری به من

همه پیش این نامور انجمن

بدین نامه اندر نهی خط خویش

که بیزارم از چیز او کم و بیش

بکرد آنچ فرمود شیروی زود

زن از آرزوها چو پاسخ شنود

به راه آمد از گلشن شادگان

ز پیش بزرگان و آزادگان

به خانه شد و بنده آزاد کرد

بدان خواسته بنده را شاد کرد

دگر هرچ بودش به درویش داد

بدان کو ورا خویش بد بیش داد

ببخشید چندی به آتشکده

چه برجای و روز و جشن سده

دگر بر کنامی که ویران شدست

رباطی که آرام شیران بدست

به مزد جهاندار خسرو بداد

به نیکی روان ورا کرد شاد

بیامد بدان باغ و بگشاد روی

نشست از بر خاک بی‌رنگ و بوی

همه بندگان را بر خویش خواند

مران هر یکی رابه خوبی نشاند

چنین گفت زان پس به بانگ بلند

که هرکس که هست از شما ارجمند

همه گوش دارید گفتار من

نبیند کسی نیز دیدار من

مگویید یک سر جز از راستی

نیاید ز دانندگان کاستی

که زان پس که من نزد خسرو شدم

به مشکوی زرین او نوشدم

سر بانوان بودم و فر شاه

از آن پس چو پیدا شد از من گناه

نباید سخن هیچ گفتن بروی

چه روی آید اندر زنی چاره جوی

همه یکسر از جای برخاستند

زبانها به پاسخ بیاراستند

که ای نامور بانوی بانوان

سخن‌گوی و دانا و روشن روان

به یزدان که هرگز تو راکس ندید

نه نیز از پس پرده آوا شنید

همانا ز هنگام هوشنگ باز

چو تو نیز ننشست بر تخت ناز

همه خادمان و پرستندگان

جهانجوی و بیدار دل بندگان

به آواز گفتند کای سرفراز

ستوده به چین و به روم و طراز

که یارد سخن گفتن از تو به بد

بدی کردن از روی تو کی سزد

چنین گفت شیرین که این بدکنش

که چرخ بلندش کند سرزنش

پدر را بکشت از پی تاج و تخت

کزین پس مبیناد شادی و بخت

مگر مرگ را پیش دیوار کرد

که جان پدر را به تن خوار کرد

پیامی فرستاد نزدیک من

که تاریک شد جان باریک من

بدان گفتم این بد که من زنده‌ام

جهان آفرین را پرستنده‌ام

پدیدار کردم همه راه خویش

پراز درد بودم ز بدخواه خویش

پس از مرگ من بر سر انجمن

زبانش مگر بد سراید ز من

ز گفتار او ویژه گریان شدند

هم از درد پرویز بریان شدند

برفتند گویندگان نزد شاه

شنیده به گفتند زان بی‌گناه

بپرسید شیروی کای نیک خوی

سه دیگر چه چیز آمدت آرزوی

فرستاد شیرین به شیروی کس

که اکنون یکی آرزو ماند و بس

گشایم در دخمهٔ شاه باز

به دیدار او آمدستم نیاز

چنین گفت شیروی کاین هم رواست

بدیدار آن مهتر او پادشاست

نگهبان در دخمه را باز کرد

زن پارسا مویه آغاز کرد

بشد چهر بر چهر خسرو نهاد

گذشته سخنها برو کرد یاد

هم آنگه زهر هلاهل بخورد

ز شیرین روانش برآورد گرد

نشسته بر شاه پوشیده روی

به تن بریکی جامه کافور بوی

به دیوار پشتش نهاد و بمرد

بمرد و ز گیتی نشانش ببرد

چو بشنید شیروی بیمار گشت

ز دیدار او پر ز تیمار گشت

بفرمود تا دخمه دیگر کنند

ز مشک وز کافورش افسر کنند

در دخمهٔ شاه کرد استوار

برین بر نیامد بسی روزگار

که شیروی را زهر دادند نیز

جهان را ز شاهان پرآمد قفیز

به شومی بزاد و به شومی بمرد

همان تخت شاهی پسر را سپرد

کسی پادشاهی کند هفت ماه

بهشتم ز کافور یابد کلاه

به گیتی بهی بهتر از گاه نیست

بدی بتر از عمر کوتاه نیست

کنون پادشاهی شاه اردشیر

بگویم که پیش آمدم ناگزیر