گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

بگشت اندرین نیز گردان سپهر

چو از خوشه خورشید بنمود چهر

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

دو هفته در بار دادن ببست

بنوی یکی دفتر اندر شکست

بفرمود موبد به روزی دهان

که گویند نام کهان و مهان

نخستین ز خویشان کاوس کی

صد و ده سپهبد فگندند پی

سزاوار بنوشت نام گوان

چنانچون بود درخور پهلوان

فریبرز کاوسشان پیش رو

کجا بود پیوستهٔ شاه نو

گزین کرد هشتاد تن نوذری

همه گرزدار و همه لشکری

زرسپ سپهبد نگهدارشان

که بردی به هر کار تیمارشان

که تاج کیان بود و فرزند طوس

خداوند شمشیر و گوپال و کوس

سه دیگر چو گودرز کشواد بود

که لشکر به رای وی آباد بود

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

دلیران کوه و سواران دشت

فروزندهٔ تاج و تخت کیان

فرازندهٔ اختر کاویان

چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم

بزرگان و سالارشان گستهم

ز خویشان میلاد بد صد سوار

چو گرگین پیروزگر مایه‌دار

ز تخم لواده چو هشتادو پنج

سواران رزم و نگهبان گنج

کجا برته بودی نگهدارشان

به رزم اندرون دست بردارشان

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ

که رویین بدی شاهشان روز جنگ

به گاه نبرد او بدی پیش کوس

نگهبان گردان و داماد طوس

ز خویشان شیروی هفتاد مرد

که بودند گردان روز نبرد

گزین گوان شهره فرهاد بود

گه رزم سندان پولاد بود

ز تخم گرازه صد و پنج گرد

نگهبان ایشان هم او را سپرد

کنارنگ وز پهلوانان جزین

ردان و بزرگان باآفرین

چنان بد که موبد ندانست مر

ز بس نامداران با برز و فر

نوشتند بر دفتر شهریار

همه نامشان تا کی آید به کار

بفرمود کز شهر بیرون شوند

ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

نهادند سر پیش او بر زمین

همه یک به یک خواندند آفرین

که ما بندگانیم و شاهی تراست

در گاو تا برج ماهی تراست

به جایی که بودند ز اسپان یله

به لشکر گه آورد یکسر گله

بفرمود کان کو کمند افگنست

به زرم اندرون گرد و رویین تنست

به پیش فسیله کمند افگنند

سر بادپایان به بند افگنند

در گنج دینار بگشاد و گفت

که گنج از بزرگان نشاید نهفت

گه بخشش و کینهٔ شهریار

شود گنج دینار بر چشم‌خوار

به مردان همی گنج و تخت آوریم

به خورشید بار درخت آوریم

چرا برد باید غم روزگار

که گنج از پی مردم آید به کار

بزرگان ایران از انجمن

نشسته به پیشش همه تن به تن

بیاورد صد جامه دیبای روم

همه پیکر از گوهر و زر بوم

هم از خز و منسوج و هم پرنیان

یکی جام پر گوهر اندر میان

نهادند پیش سرافراز شاه

چنین گفت شاه جهان با سپاه

که اینت بهای سر بی‌بها

پلاشان دژخیم نر اژدها

کجا پهلوان خواند افراسیاب

به بیداری او شود سیر خواب

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد

به لشکر گه ما بروز نبرد

سبک بیژن گیو بر پای جست

میان کشتن اژدها را ببست

همه جامه برداشت وان جام زر

به جام اندرون نیز چندی گهر

بسی آفرین کرد بر شهریار

که خرم بدی تا بود روزگار

وزانجا بیامد به جای نشست

گرفته چنان جام گوهر به دست

به گنجور فرمود پس شهریار

که آرد دو صد جامهٔ زرنگار

صد از خز و دیبا و صد پرنیان

دو گلرخ به زنار بسته میان

چنین گفت کین هدیه آن را دهم

وزان پس بدو نیز دیگر دهم

که تاج تژاو آورد پیش من

وگر پیش این نامدار انجمن

که افراسیابش به سر برنهاد

ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

همان بیژن گیو برجست زود

کجا بود در جنگ برسان دود

بزد دست و آن هدیه‌ها برگرفت

ازو ماند آن انجمن در شگفت

بسی آفرین کرد و بنشست شاد

که گیتی به کیخسرو آباد باد

بفرمود تا با کمر ده غلام

ده اسپ گزیده به زرین ستام

ز پوشیده رویان ده آراسته

بیاورد موبد چنین خواسته

چنین گفت بیدار شاه رمه

که اسپان و این خوبرویان همه

کسی را که چون سر بپیچد تژاو

سزد گر ندارد دل شیر گاو

پرستنده‌ای دارد او روز جنگ

کز آواز او رام گردد پلنگ

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو

یکی ماهرویست نام اسپنوی

سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

نباید زدن چون بیابدش تیغ

که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

به خم کمر ار گرفته کمر

بدان سان بیارد مر او را به بر

بزد دست بیژن بدان هم به بر

بیامد بر شاه پیروزگر

به شاه جهان بر ستایش گرفت

جهان‌آفرین را نیایش گرفت

بدو شاد شد شهریار بزرگ

چنین گفت کای نامدار سترگ

چو تو پهلوان یار دشمن مباد

درخشنده جان تو بی‌تن مباد

جهاندار از آن پس به گنجور گفت

که ده جام زرین بیار از نهفت

شمامه نهاده در آن جام زر

ده از نقرهٔ خام با شش گهر

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد

ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

عقیق و زمرد بر او ریخته

به مشک و گلاب آندرآمیخته

پرستنده‌ای با کمر ده غلام

ده اسپ گرانمایه زرین ستام

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو

بود در تنش روز جنگ تژاو

سرش را بدین بارگاه آورد

به پیش دلاور سپاه آورد

ببر زد بدین گیو گودرز دست

میان رزم آن پهلوان را ببست

گرانمایه خوبان و آن خواسته

ببردند پیش وی آراسته

همی خواند بر شهریار آفرین

که بی تو مبادا کلاه و نگین

وزان پس به گنجور فرمود شاه

که ده جام زرین بنه پیش گاه

برو ریز دینار و مشک و گهر

یکی افسری خسروی با کمر

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج

ندارد دریغ از پی نام و گنج

از ایدر شود تا در کاسه رود

دهد بر روان سیاوش درود

ز هیزم یکی کوه بیند بلند

فزونست بالای او ده کمند

چنان خواست کان ره کسی نسپرد

از ایران به توران کسی نگذرد

دلیری از ایران بباید شدن

همه کاسه رود آتش اندر زدن

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه

پس هیزم اندر نماند سپاه

همان گیو گفت این شکار منست

برافروختن کوه کار منست

اگر لشکر آید نترسم ز رزم

برزم اندرون کرگس آرم ببزم

«ره لشکر از برف آسان کنم

دل ترک از آن هراسان کنم»

همه خواسته گیو را داد شاه

بدو گفت کای نامدار سپاه

که بی تیغ تو تاج روشن مباد

چنین باد و بی بت برهمن مباد

بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ

که گنجور پیش آورد بی‌درنگ

هم از گنج صد دانه خوشاب جست

که آب فسردست گفتی درست

ز پرده پرستار پنج آورید

سر جعد از افسر شده ناپدید

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست

که برجان پاکش خرد پادشاست

دلیرست و بینا دل و چرب‌گوی

نه برتابد از شیر در جنگ روی

پیامی برد نزد افراسیاب

ز بیمش نیارد بدیده در آب

ز گفتار او پاسخ آرد بمن

که دانید از این نامدار انجمن

بیازید گرگین میلاد دست

بدان راه رفتن میان راببست

پرستار و آن جامهٔ زرنگار

بیاورد با گوهر شاهوار

ابر شهریار آفرین کرد و گفت

که با جان خسرو خرد باد جفت

چو روی زمین گشت چون پر زاغ

ز افراز کوه اندر آمد چراغ

سپهبد بیامد بایوان خویش

برفتند گردان سوی خان خویش

می آورد و رامشگران را بخواند

همه شب همی زر و گوهر فشاند

چو از روز شد کوه چون سندروس

بابر اندر آمد خروش خروس

تهمتن بیامد به درگاه شاه

ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

زواره فرامرز با او بهم

همی رفت هر گونه از بیش و کم

چنین گفت رستم به شاه زمین

که ای نامبردار باآفرین

بزاولستان در یکی شهر بود

کزان بوم و بر تور را بهر بود

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی

یکی خوب جایست با فرهی

چو کاوس شد بی‌دل و پیرسر

بیفتاد ازو نام شاهی و فر

همی باژ و ساوش بتوران برند

سوی شاه ایران همی ننگرند

فراوان بدان مرز پیلست و گنج

تن بیگناهان از ایشان برنج

ز بس کشتن و غارت و تاختن

سر از باژ ترکان برافراختن

کنون شهریاری بایران تراست

تن پیل و چنگال شیران تراست

یکی لشکری باید اکنون بزرگ

فرستاد با پهلوانی سترگ

اگر باژ نزدیک شاه آورند

وگر سر بدین بارگاه آورند

چو آن مرز یکسر بدست آوریم

بتوران زمین بر شکست آوریم

برستم چنین پاسخ آورد شاه

که جاوید بادی که اینست راه

ببین تا سپه چند باید بکار

تو بگزین از این لشکر نامدار

زمینی که پیوستهٔ مرز تست

بهای زمین درخور ارز تست

فرامرز را ده سپاهی گران

چنان چون بباید ز جنگ‌آوران

گشاده شود کار بر دست اوی

بکام نهنگان رسد شصت اوی

رخ پهلوان گشت ازان آبدار

بسی آفرین خواند بر شهریار

بفرمود خسرو بسالار بار

که خوان از خورشگر کند خواستار

می آورد و رامشگران را بخواند

وز آواز بلبل همی خیره ماند

سران با فرامرز و با پیلتن

همی باده خوردند بر یاسمن

غریونده نای و خروشنده چنگ

بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ

همه تازه‌روی و همه شاددل

ز درد و غمان گشته آزاددل

ز هرگونه گفتارها راندند

سخنهای شاهان بسی خواندند

که هر کس که در شاهی او داد داد

شود در دو گیتی ز کردار شاد

همان شاه بیدادگر در جهان

نکوهیده باشد بنزد مهان

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

کسی را که پیشه به جز داد نیست

چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

سراینده آمد ز گفتن ستوه

تبیره برآمد ز درگاه شاه

رده برکشیدند بر بارگاه

ببستند بر پیل رویینه خم

برآمد خروشیدن گاودم

نهادند بر کوههٔ پیل تخت

ببار آمد آن خسروانی درخت

بیامد نشست از بر پیل شاه

نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

یکی طوق پر گوهر شاهوار

فروهشته از تاج دو گوشوار

بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد

سیه شد زمین آسمان لاژورد

تو گفتی بدام اندرست آفتاب

وگر گشت خم سپهر اندر آب

همی چشم روشن عنانرا ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

ز دریای ساکن چو برخاست موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

سراپرده بردند ز ایوان بدشت

سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

همی زد میان سپه پیل گام

ابا زنگ زرین و زرین ستام

یکی مهره در جام بر دست شاه

بکیوان رسیده خروش سپاه

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره بر جام و بستی کمر

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

همی بود بر پیل در پهن دشت

بدان تا سپه پیش او برگذشت

نخستین فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

یکی باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

همی رفت با باد و با برز و فر

سپاهش همه غرقه در سیم و زر

برو آفرین کرد شاه جهان

که بیشی ترا باد و فر مهان

بهر کار بخت تو پیروز باد

بباز آمدن باد پیروز و شاد

پس شاه گودرز کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

درفش از پس پشت او شیر بود

که جنگش بگرز و بشمشیر بود

بچپ بر همی رفت رهام نیو

سوی راستش چون سرافراز گیو

پس پشت شیدوش یل با درفش

زمین گشته از شیر پیکر بنفش

هزار از پس پشت آن سرفراز

عناندار با نیزه‌های دراز

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه

پس پشت گیو اندرون با سپاه

درفش جهانجوی رهام ببر

که بفراخته بود سر تا بابر

پس بیژن اندر درفشی دگر

پرستارفش بر سرش تاج زر

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

از ایشان نبد جای بر پهن دشت

پس هر یک اندر دگرگون درفش

جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست

سر سروران زیر شمشیر اوست

چو آمد بنزدیکی تخت شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

بگودرز و بر شاه کرد آفرین

چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

پس پشت گودرز گستهم بود

که فرزند بیدار گژدهم بود

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ

کمان یار او بود و تیر خدنگ

ز بازوش پیکان بزندان بدی

همی در دل سنگ و سندان بدی

ابا لشکری گشن و آراسته

پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

یکی ماه‌پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

همی خواند بر شهریار آفرین

ازو شاد شد شاه ایران‌زمین

پس گستهم اشکش تیزگوش

که با زور و دل بود و با مغز و هوش

یکی گرزدار از نژاد همای

براهی که جستیش بودی بپای

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیده جنگ و برآورده خوچ

کسی در جهان پشت ایشان ندید

برهنه یک انگشت ایشان ندید

درفشی برآورده پیکر پلنگ

همی از درفشش ببارید جنگ

بسی آفرین کرد بر شهریار

بدان شادمان گردش روزگار

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل

بدید آن سپه را زده بر دو میل

پسند آمدش سخت و کرد آفرین

بدان بخت بیدار و فرخ‌نگین

ازان پس درآمد سپاهی گران

همه نامداران جوشن‌وران

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه

همی بود شادان دل و نیک‌خواه

گزیده پس اندرش فرهاد بود

کزو لشکر خسرو آباد بود

سپه را بکردار پروردگار

بهر جای بودی به هر کار یار

یکی پیکرآهو درفش از برش

بدان سایهٔ آهو اندر سرش

سپاهش همه تیغ هندی بدست

زره سغدی زین ترکی نشست

چو دید آن نشست و سر گاه نو

بسی آفرین خواند بر شاه نو

گرازه سر تخمهٔ گیوگان

همی رفت پرخاشجوی و ژگان

درفشی پس پشت پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزمساز

سواران جنگی و مردان دشت

بسی آفرین کرد و اندر گذشت

ازان شادمان شد که بودش پسند

بزین اندرون حلقه‌های کمند

دمان از پسش زنگهٔ شاوران

بشد با دلیران و کنداوران

درفشی پس پشت پیکرهمای

سپاهی چو کوه رونده ز جای

هرانکس که از شهر بغداد بود

که با نیزه و تیغ و پولاد بود

همه برگذشتند زیر همای

سپهبد همی داشت بر پیل جای

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین

بران برز و بالا و تیغ و نگین

ز پشت سپهبد فرامرز بود

که با فر و با گرز و باارز بود

ابا کوس و پیل و سپاهی گران

همه رزم جویان و کنداوران

ز کشمیر وز کابل و نیمروز

همه سرفرازان گیتی‌فروز

درفشی کجا چون دلاور پدر

که کس را ز رستم نبودی گذر

سرش هفت همچون سر اژدها

تو گفتی ز بند آمدستی رها

بیامد بسان درختی ببار

یکی آفرین خواند بر شهریار

دل شاه گشت از فرامرز شاد

همی کرد با او بسی پند یاد

بدو گفت پروردهٔ پیلتن

سرافراز باشد بهر انجمن

تو فرزند بیداردل رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

کنون سربسر هندوان مر تراست

ز قنوج تا سیستان مر تراست

گر ایدونک با تو نجویند جنگ

برایشان مکن کار تاریک و تنگ

بهر جایگه یار درویش باش

همه رادبا مردم خویش باش

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده‌گسار تو کیست

بخوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

ترا دادم این پادشاهی بدار

بهر جای خیره مکن کارزار

مشو در جوانی خریدار گنج

ببی رنج کس هیچ منمای رنج

مجو ایمنی در سرای فسوس

که گه سندروسست و گاه آبنوس

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل نداری بگیتی نژند

مرا و ترا روز هم بگذرد

دمت چرخ گردان همی بشمرد

دلت شاد باید تن و جان درست

سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

جهان‌آفرین از تو خشنود باد

دل بدسگالت پر از دود باد

چو بشنید پند جهاندار نو

پیاده شد از بارهٔ تیزرو

زمین را ببوسید و بردش نماز

بتابید سر سوی راه دراز

بسی آفرین خواند بر شاه نو

که هر دم فزون باش چون ماه نو

تهمتن دو فرسنگ با او برفت

همی مغزش از رفتن او بتفت

بیاموختش بزم و رزم و خرد

همی خواست کش روز رامش برد

پر از درد از آن جایگه بازگشت

بسوی سراپرده آمد ز دشت

سپهبد فرود آمد از پیل مست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

گرازان بیامد به پرده‌سرای

سری پر ز باد و دلی پر ز رای

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

همی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

کجا سلم و تور و فریدون کجاست

همه ناپدیدند با خاک راست

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر همی آرزو بشکنیم

سرانجام زو بهره خاکست و بس

رهایی نیابد ز او هیچ کس

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

بگوییم تا برکشد نای طوس

تبیره برآرند با بوق و کوس

ببینیم تا دست گردان سپهر

بدین جنگ سوی که یازد بمهر

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود