گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
فردوسی

دگر روز چون بردمید آفتاب

ببالید کوه و بپالود خواب

به نزدیک منذر شدند این گروه

که بهرام شه بود زیشان ستوه

که خواهشگری کن به نزدیک شاه

ز کردار ما تا ببخشد گناه

که چونان بدیم از بد یزدگرد

که خون در تن نامداران فسرد

ز بس زشت گفتار و کردار اوی

ز بیدادی و درد و آزار اوی

دل ما به بهرام ازان بود سرد

که از شاه بودیم یکسر به درد

بشد منذر و شاه را کرد نرم

بگسترد پیشش سخنهای گرم

ببخشید اگر چندشان بُد گناه

که با گوهر و دادگر بود شاه

بیاراست ایوان شاهنشهی

برفت آنک بودند یکسر مهی

چو جای بزرگی بپرداختند

کرا بود شایسته بنشاختند

به هر جای خوانی بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

دوم روز رفتند دیگر گروه

سپهبد نیامد ز خوردن ستوه

سیم روز جشن و می و سور بود

غم از کاخ شاه جهان دور بود

بگفت آنک نعمان و منذر چه کرد

ز بهر من این پاک‌زاده دو مرد

همه مهتران خواندند آفرین

بران دشت آباد و مردان کین

ازان پس در گنج بگشاد شاه

به دینار و دیبا بیاراست گاه

به اسپ و سنان و به خفتان جنگ

ز خود و ز هر گوهری رنگ‌رنگ

سراسر به نعمان و منذر سپرد

جوانوی رفت آن بدیشان شمرد

کس اندازهٔ بخشش او نداشت

همان تاو با کوشش او نداشت

همان تازیان را بسی هدیه داد

از ایوان شاهی برفتند شاد

بیاورد پس خلعت خسروی

همان اسپ و هم جامهٔ پهلوی

به خسرو سپردند و بنواختش

بر گاه فرخنده بنشاختش

شهنشاه خسرو به نرسی رسید

ز تخت اندر آمد به کرسی رسید

برادرش بد یک‌دل و یک‌زبان

ازو کهتر آن نامدار جوان

ورا پهلوان کرد بر لشکرش

بدان تا به آیین بود کشورش

سپه را سراسر به نرسی سپرد

به بخشش همی پادشاهی ببرد

در گنج بگشاد و روزی بداد

سپاهش به دینار گشتند شاد

بفرمود پس تا گشسپ دبیر

بیامد بر شاه مردم پذیر

کجا بود دانا بدان روزگار

شمار جهان داشت اندر کنار

جوانوی بیدار با او بهم

که نزدیک او بد شمار درم

ز باقی که بد نزد ایرانیان

بفرمود تا بگسلد از میان

دبیران دانا به دیوان شدند

ز بهر درم پیش کیوان شدند

ز باقی که بد بر جهان سربسر

همه برگرفتند یک با دگر

نود بار و سه بار کرده شمار

به ایران درم بد هزاران هزار

ببخشید و دیوان بر آتش نهاد

همه شهر ایران بدو گشت شاد

چو آگاه شد زان سخن هرکسی

همی آفرین خواند هرکس بسی

برفتند یکسر به آتشکده

به ایوان نوروز و جشن سده

همی مشک بر آتش افشاندند

به بهرام بر آفرین خواندند

وزان پس بفرمود کارآگهان

یکی تا بگردند گرد جهان

کسی را کجا رانده بد یزدگرد

بجست و به یک شهرشان کرد گرد

بدان تا شود نامهٔ شهریار

که آزادگان را کند خواستار

فرستاد خلعت به هر مهتری

ببخشید به اندازه‌شان کشوری

رد و موبد و مرزبان هرک بود

که آواز بهرام زان سان شنود

سراسر به درگاه شاه آمدند

گشاده‌دل و نیکخواه آمدند

بفرمود تا هرک بد دادجوی

سوی موبد موبد آورد روی

چو فرمانش آمد ز گیتی به جای

منادیگری کرد بر در به پای

که ای زیردستان بیدار شاه

ز غم دور باشید و دور از گناه

وزین پس بران کس کنید آفرین

که از داد آباد دارد زمین

ز گیتی به یزدان پناهید و بس

که دارنده اویست و فریادرس

هرانکس که بگزید فرمان ما

نپیچد سر از رای و پیمان ما

برو نیکویها برافزون کنیم

ز دل کینه و آز بیرون کنیم

هرانکس که از داد بگریزد اوی

به بادآفره در بیاویزد اوی

گر ایدونک نیرو دهد کردگار

به کام دل ما شود روزگار

برین نیکویها فزایش بود

شما را بر ما ستایش بود

همه شهر ایران به گفتار اوی

برفتند شادان‌دل و تازه‌روی

بدانگه که شد پادشاهیش راست

فزون گشت شادی و انده بکاست

همه روز نخچیر بد کار اوی

دگر اسپ و میدان و چوگان و گوی