گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

چو گیو اندر آمد به پیش پدر

همی گفت پاسخ همه دربه در

به گودرز گفت اندر آور سپاه

به جایی که سازی همی رزمگاه

که او را همی آشتی رای نیست

به دلش اندرون داد را جای نیست

ز هر گونه با او سخن راندم

همه هرچ گفتی بر او خواندم

چو آمد پدیدار از ایشان گناه

هیونی برافگند نزدیک شاه

که گودرز و گیو اندر آمد به جنگ

سپه باید ایدر مرا بی درنگ

سپاه آمد از نزد افراسیاب

چو ما بازگشتیم بگذاشت آب

کنون کینه را کوس بر پیل بست

همی جنگ ما را کند پیشدست

چنین گفت با گیو پس پهلوان

که پیران به سیری رسید از روان

همین داشتم چشم زان بد نهان

ولیکن به فرمان شاه جهان

ببایست رفتن که چاره نبود

دلش را کنون شهریار آزمود

یکی داستان گفته بودم به شاه

چو فرمود لشکر کشیدن به راه

که دل را ز مهر کسی برگسل

کجا نیستش با زبان راست دل

همه مهر پیران به ترکان بر است

بشوید همی شاه از او پاک دست

چو پیران سپاه از کنابد براند

به روز اندرون روشنایی نماند

سواران جوشن وران صد هزار

ز ترکان کمربستهٔ کارزار

برفتند بسته کمرها به جنگ

همه نیزه و تیغ هندی به چنگ

چو دانست گودرز کآمد سپاه

بزد کوس و آمد ز زیبد به راه

ز کوه اندر آمد به هامون گذشت

کشیدند لشکر بر آن پهن دشت

به کردار کوه از دو رویه سپاه

ز آهن به سر بر نهاده کلاه

برآمد خروشیدن کرنای

بجنبد همی کوه گفتی ز جای

ز زیبد همی تا کنابد سپاه

در و دشت از ایشان کبود و سیاه

ز گرد سپه روز روشن نماند

ز نیزه هوا جز به جوشن نماند

وز آواز اسبان و گرد سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

ستاره سنان بود و خورشید تیغ

از آهن زمین بود ، وز گرز میغ

بتوفید از آواز گردان زمین

ز ترگ و سنان آسمان آهنین

چو گودرز ، توران سپه را بدید

که بر سان دریا زمین بردمید

درفش از درفش و گروه از گروه

گسسته نشد شب برآمد ز کوه

چو شب تیره شد پیل پیش سپاه

فراز آوریدند و بستند راه

برافروختند آتش از هردو روی

از آواز گردان پرخاشجوی

جهان سربه سر گفتی آهرمنست

به دامن بر از آستین دشمنست

ز بانگ تبیره به سنگ اندرون

به درد دل اندر شب قیر گون

سپیده برآمد ز کوه سیاه

سپهدار ایران به پیش سپاه

به آسوده اسب اندر آورد پای

یلان را به هر سو همی ساخت جای

سپه را سوی میمنه کوه بود

ز جنگ دلیران بی‌اندوه بود

سوی میسره رود آب روان

چنان در خور آمد چو تن را روان

پیاده که اندر خور کارزار

بفرمود تا پیش روی سوار

صفی بر کشیدند نیزه‌وران

ابا گرزداران و کنداوران

همیدون پیاده بسی نیزه‌دار

چه با ترکش و تیر و جوشن‌گذار

کمانها فگنده به بازو درون

همی از جگرشان بجوشید خون

پس پشت ایشان سواران جنگ

کز آتش به خنجر ببردند رنگ

پس پشت لشکر ز پیلان گروه

زمین از پی پیل گشته ستوه

درفش خجسته میان سپاه

ز گوهر درفشان به کردار ماه

ز پیلان زمین سربه سر پیلگون

ز گرد سواران هوا نیلگون

درخشیدن تیغهای بنفش

از آن سایهٔ کاویانی درفش

تو گفتی که اندر شب تیره‌چهر

ستاره همی برفشاند سپهر

بیاراست لشکر به سان بهشت

به باغ وفا سرو کینه بکشت

فریبزر را داد پس میمنه

پس پشت لشکر حصار و بنه

گرازه سر تخمهٔ گیوگان

زواره نگهدار تخت کیان

به یاری فریبرز برخاستند

به یک روی لشکر بیاراستند

به رهام فرمود پس پهلوان

که ای تاج و تخت و خرد را روان

برو با سواران سوی میسره

نگه‌دار چنگال گرگ از بره

بیفروز لشکرگه از فر خویش

سپه را همی دار در بر خویش

بدان آبگون خنجر نیو سوز

چو شیر ژیان با یلان رزم توز

برفتند یارانش با او به هم

ز گردان لشکر یکی گستهم

دگر گژدهم رزم را ناگزیر

فروهل که بگذارد از سنگ تیر

بفرمود با گیو تا دو هزار

برفتند برگستوان‌ور سوار

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی

که بد جای گردان پرخاشجوی

برفتند با گیو جنگاوران

چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران

درفشی فرستاد و سیصد سوار

نگهبان لشکر سوی رودبار

همیدون فرستاد بر سوی کوه

درفشی و سیصد ز گردان گروه

یکی دیده‌بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

شب و روز گردن برافراخته

از آن دیده‌گه دیده‌بان ساخته

بجستی همی تا ز توران سپاه

پی مور دیدی نهاده به راه

ز دیده خروشیدن آراستی

بگفتی به گودرز و برخاستی

بدان سان بیاراست آن رزمگاه

که رزم آرزو کرد خورشید و ماه

چو سالار شایسته باشد به جنگ

نترسد سپاه از دلاور نهنگ

از آن پس بیامد به سالارگاه

که دارد سپه را ز دشمن نگاه

درفش دلفروز بر پای کرد

سپه را به قلب اندرون جای کرد

سران را همه خواند نزدیک خویش

پس پشت شیدوش ، و فرهاد پیش

به دست چپش رزم‌دیده هجیر

سوی راست کتمارهٔ شیرگیر

ببستند ز آهن به گردش سرای

پس پشت ، پیلان جنگی به پای

سپهدار گودرزشان در میان

درفش از برش سایهٔ کاویان

همی بستد از ماه و خورشید نور

نگه کرد پیران به لشکر ز دور

بدان ساز و آن لشکر آراستن

دل از ننگ و تیمار پیراستن

در و دشت و کوه و بیابان سنان

عنان بافته سر به سر با عنان

سپهدار پیران غمی گشت سخت

برآشفت با تیره خورشید بخت

از آن پس نگه کرد جای سپاه

نیامدش بر آرزو رزمگاه

نه آوردگه دید و نه جای صف

همی بر زد از خشم کف را به کف

بر این گونه کآمد ببایست ساخت

چو سوی یلان چنگ بایست آخت

پس از نامداران افراسیاب

کسی کش سر از کینه گیرد شتاب

گزین کرد شمشیرزن سی‌هزار

که بودند شایستهٔ کارزار

به هومان سپرد آن زمان قلبگاه

سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه

بخواند اندریمان و او خواست را

نهاد چپ لشکر و راست را

چپ لشکرش را بدیشان سپرد

ابا سی‌هزار از دلیران گرد

چو لهاک جنگی و فرشیدورد

ابا سی‌هزار از دلیران مرد

گرفتند بر میمنه جایگاه

جهان سر به سر گشت ز آهن سیاه

چو زنگولهٔ گرد و کلباد را

سپهرم که بد روز فریاد را

برفتند با نیزه‌ور ده هزار

به پشت سواران خنجرگزار

برون رفت رویین رویینه‌تن

ابا ده هزار از یلان ختن

بدان تا دران بیشه اندر چو شیر

کمینگه کند با یلان دلیر

طلایه فرستاد بر سوی کوه

سپهدار ایران شود زو ستوه

گر از رزمگه پی نهد پیشتر

وگر جنبد از خویشتن بیشتر

سپهدار رویین به کردار شیر

پس پشت او اندر آید دلیر

همان دیده‌بان بر سر کوه کرد

که جنگ سواران بی‌اندوه کرد

ز ایرانیان گر سواری ز دور

عنان تافتی سوی پیکار تور

نگهبان دیده گرفتی خروش

همه رزمگاه آمدی زو به جوش

دو لشکر به روی اندر آورد روی

همه نامداران پرخاشجوی

چنین ایستاده سه روز و سه شب

یکی را به گفتن نجنبید لب

همی گفت گودرز گر پشت خویش

سپارم بدیشان نهم پای پیش

سپاه اندر آید پس پشت من

نماند جز از باد در مشت من

شب و روز بر پای پیش سپاه

همی جست نیک اختر هور و ماه

که روزی که آن روز نیک‌اخترست

کدامست و جنبش که را بهترست

کجا بردمد باد روز نبرد

که چشم سواران بپوشد به گرد

بریشان بیابم مگر دستگاه

به کردار باد اندر آرم سپاه

نهاده سپهدار پیران دو چشم

که گودرز را دل بجوشد ز خشم

کند پشت بر دشت و راند سپاه

سپاه اندر آرد به پشت سپاه