گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

دهم برته با کهرم تیغ‌زن

دو خونی و هر دو سر انجمن

همی آزمودند هرگونه جنگ

گرفتند پس تیغ هندی به چنگ

درفش همایون به دست اندرون

تو گفتی بجنبد که بیستون

یکایک بپیچید از او برته روی

یکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی

که تا سینه کهرم بد و نیک گشت

ز دشمن دل برته بی‌بیم گشت

فرود آمد از اسب و او را ببست

بر آن زین توزی و خود برنشست

برآمد به بالا چو شرزه پلنگ

خروشان یکی تیغ هندی به چنگ

درفش همایون به دست اندرون

فگنده بر آن باره کهرم نگون

همی گفت شاهست پیروزگر

همیشه کلاهش به خورشید بر

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز ترکان نبد کس بر آن پهن‌دشت

کسی را کجا پروراند به ناز

برآید بر او روزگار دراز

شبیخون کند گاه شادی بر اوی

همی خواری و سختی آرد به روی

ز باد اندر آرد دهدمان به دم

همی داد خوانیم و پیدا ستم

به تورانیان بر بد آن جنگ شوم

به آوردگه کردن آهنگ شوم

چنان شد که پیران ز توران سپاه

سواری ندید اندر آوردگاه

روان‌ها گسسته ز تنشان به تیغ

جهان را تو گفتی نیامد دریغ