گنجور

 
ابوالقاسم فردوسی
 

سر نامه کرد آفرین از نخست

دگر پاسخ آورد یکسر درست

که بر خواندم نامه را سر به سر

شنیدیم گفتار تو در به در

رسانید رویین بر ما پیام

یکایک همه هرچ بردی تو نام

ولیکن شگفت آمدم کار تو

همی ز این چنین چرب گفتار تو

دلت با زبان هیچ همسایه نیست

روان ترا از خرد مایه نیست

به هرجای چربی به کار آوری

چنین تو سخن پرنگار آوری

کسی را که از بن نباشد خرد

گمان بر تو بر مهربانی برد

چو شوره زمینی که از دور آب

نماید چو تابد بر او آفتاب

ولیکن نه گاه فریبست و بند

که هنگام گرزست و تیغ و کمند

مرا با تو جز کین و پیکار نیست

گه پاسخ و روز گفتار نیست

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر

نه جای فریبست و پیوند و مهر

کرا داد خواهد جهاندار زور

کرا بردهد بخت پیروز هور

ولیکن بدین گفته پاسخ شنو

خرد یاد کن بخت را پیشرو

نخست آنک گفتی که از مهر نیز

ز یزدان وز گردش رستخیز

نخواهم که آید مرا پیش جنگ

دلم گشت از این کار بیداد تنگ

دلت با زبان آشنایی نداشت

بدان گه که این گفته بر دل گماشت

اگر داد بودی به دلت اندرون

ترا پیشدستی نبودی به خون

کز آغاز کار اندر آمد نخست

نبودی به خون ریختن هیچ سست

نخستین که آمد به پیش تو گیو

از ایران هشیوار مردان نیو

بسازیده مر جنگ را لشکری

ز کشور دمان تا دگر کشوری

تو کردی همه جنگ را دست پیش

سپه را تو برکندی از جای خویش

خرد، ار پس آمد تو پیش آمدی

به فرجام آرام بیش آمدی

ولیکن سرشت بد و خوی بد

ترا نگذراند به راه خرد

بدی خود بدان تخمه در گوهرست

به بد کردن آن تخمه اندر خورست

شنیدی که بر ایرج نیک‌بخت

چه آمد ز تور از پی تاج و تخت

چو از تور و سلم اندر آمد زمین

سراسر بگسترد بیداد و کین

فریدون که از درد دل روز و شب

گشادی به نفرین ایشان دو لب

به افراسیاب آمد آن مهر بد

از آن نامداران اندک خرد

ز سر با منوچهر نو کین نهاد

همیدون ابا نوذر و کیقباد

به کاووس کی کرد خود آنچ کرد

برآورد از ایران آباد گرد

از آن پس به کین سیاووش باز

فگند این چنین کینهٔ نو دراز

نیامد بدانگه ترا داد یاد

که او بی‌گنه جان شیرین بداد

چه مایه بزرگان که از تخت و گاه

از ایران شدند اندر این کین تباه

و دیگر که گفتی که با پیر سر

به خون ریختن کس نبندد کمر

بدان ای جهاندیدهٔ پرفریب

به هر کار دیده فراز و نشیب

که یزدان مرا زندگانی دراز

بدان داد با بخت گردن‌فراز

که از شهر توران به روز نبرد

ز کینه برآرم به خورشید گرد

بترسم همی زانک یزدان من

ز تن بگسلاند مگر جان من

من این کینه را ناوریده به جای

بر و بومتان ناسپرده به پای

سه دیگر که گفتی ز یزدان پاک

نبینم به دلت اندرون بیم و باک

ندانی کز این خیره خون ریختن

گرفتار کردی به فرجام تن

من اکنون بدین خوب گفتار تو

اگر باز گردم ز پیکار تو

به هنگام پرسش ز من کردگار

بپرسد از این گردش روزگار

که سالاری و گنج و مردانگی

ترا دادم و زور و فرزانگی

به کین سیاوش کمر بر میان

نبستی چرا پیش ایرانیان

به هفتاد خون گرامی پسر

بپرسد ز من داور دادگر

ز پاسخ به پیش جهان‌آفرین

چه گویم چرا بازگشتم ز کین

ز کار سیاوش چهارم سخن

که افگندی ای پیر سالار بن

که گفتی ز بهر تنی گشته خاک

نشاید ستد زنده را جان پاک

تو بشناس کین زشت کردارها

به دل پر ز هر گونه آزارها

که با شهر ایران شما کرده‌اید

چه مایه کیان را بیازرده‌اید

چه پیمان شکستن چه کین ساختن

همیشه به سوی بدی تاختن

چو یاد آورم چون کنم آشتی

که نیکی سراسر بدی کاشتی

به پنجم که گفتی که پیمان کنم

ز توران سران را گروگان کنم

به نزدیک خسرو فرستیم گنج

ببندیم بر خویشتن راه رنج

بدان ای نگهبان توران سپاه

که فرمان جز اینست ما را ز شاه

مرا جنگ فرمود و آویختن

به کین سیاووش خون ریختن

چو فرمان خسرو نیارم به جای

روان شرم دارد به دیگر سرای

ور اومید داری که خسرو به مهر

گشاید بر این گفتها بر تو چهر

گروگان و آن خواسته هرچ هست

چو لهاک و رویین خسروپرست

گسی کن بزودی به نزدیک شاه

سوی شهر ایران گشادست راه

ششم شهر ایران که کردی تو یاد

بر و بوم آباد فرخ‌نژاد

سپاریم گفتی به خسرو همه

ز هر سو بر خویش خوانم رمه

ترا کرد یزدان از آن بی‌نیاز

گر آگه نه‌ای تا گشاییم راز

سوی باختر تا به مرز خزر

همه گشت لهراسب را سر به سر

سوی نیمروز اندرون تا بسند

جهان شد به کردار روی پرند

تهم رستم نیو با تیغ تیز

برآورد از ایشان دم رستخیز

سر هندوان با درفش سیاه

فرستاد رستم به نزدیک شاه

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر

که ترکان برآورده بودند سر

بیابان از ایشان بپرداختند

سوی باختر تاختن ساختند

ببارید بر شیده اشکش تگرگ

فراز آوریدش به نزدیک مرگ

اسیران وز خواسته چند چیز

فرستاد نزدیک خسرو به نیز

وز این سو من و تو به جنگ اندریم

بدین مرکز نام و ننگ اندریم

به یک جنگ دیدی همه دستبرد

از این نامداران و مردان گرد

ور ایدونک روی اندر آری به روی

رهانم ترا ز این همه گفت و گوی

به نیروی یزدان و فرمان شاه

به خون غرقه گردانم این رزمگاه

تو ای نامور پهلوان سپاه

نگه کن بدین گردش هور و ماه

که بند سپهری فراز آمدست

سر بخت ترکان به گاز آمدست

نگر تا ز کردار بدگوهرت

چه آرد جهان‌آفرین بر سرت

زمانه ز بد دامن اندر کشید

مکافات بد را بد آید پدید

تو بندیش هشیار و بگشای گوش

سخن از خردمند مردم نیوش

بدان کین چنین لشکر نامدار

سواران شمشیرزن صدهزار

همه نامجوی و همه کینه‌خواه

به افسون نگردند ازین رزمگاه

زمانه برآمد به هفتم سخن

فگندی وفا را به سوگند بن

به پیمان مرا با تو گفتار نیست

خرد را روانت خریدار نیست

ازیراک با هرک پیمان کنی

وفا را به فرجام هم بشکنی

به سوگند تو شد سیاوش به باد

به گفتار بر تو کس ایمن مباد

نبودیش فریادرس روز درد

چه مایه به سختی ترا یاد کرد

به هشتم که گفتی مرا تاج و تخت

از آن تو بیشست مردی و بخت

همیدون فزونم به مردان و گنج

ولیکن دلم را ز مهرست رنج

من ایدون گمانم که تا این زمان

به جنگ آزمودی مرا بی‌گمان

گرم بی‌هنر یافتی روز کین

تو دانی کنون بازم از پس ببین

به فرجام گفتی ز مردان مرد

تنی چند بگزین ز بهر نبرد

من از لشکر ترک هم ز این نشان

بیارم سواران مردم‌کشان

که از مهربانی که بر لشکرم

نخواهم که بیداد کین گسترم

تو با مهربانی نهی پای پیش

که دانی نهان دل و رای خویش

بیازارد از من جهاندار شاه

گر از یکدگر بگسلانم سپاه

نهم آنک گفتی مبارز گزین

که با من بگردد بر این دشت کین

یکی لشکری پرگنه پیش من

پرآزار از ایشان دل انجمن

نباشد ز من شاه همداستان

کز ایشان بگردم بدین داستان

نخستین به انبوه زخمی چو کوه

بباید زدن سر بر همگروه

میان دو لشکر دو صف برکشید

گر ایدونک پیروزی آید پدید

وگرنه همین نامداران مرد

بیاریم و سازیم جای نبرد

از این گفته گر بگسلی باز دل

من از گفتهٔ خود نیم دلگسل

ور ایدونک با من به آوردگاه

بسنده نخواهی بدن با سپاه

سپه خواه و یاور ز سالار خویش

به ژرفی نگه‌دار پیکار خویش

پراگنده از لشکرت خستگان

ز خویشان نزدیک و پیوستگان

بمان تا کندشان پزشکان درست

زمان جستن اکنون بدین کار تست

اگر خواهی از من زمان درنگ

وگر جنگ جویی بیارای جنگ

بدان گفتم این تا به روز نبرد

به ما بر بهانه نبایدت کرد

که ناگاه با ما به جنگ آمدی

کمین کردی و بی‌درنگ آمدی

من این کین اگر تا به صد سالیان

بخواهم همانست و اکنون همان

از این کینه برگشتن امید نیست

شب و روز بی‌دیدگان را یکیست

چو آن پاسخ نامه گشت اسپری

فرستاده آمد به سان پری

کمر بر میان با ستور نوند

ز مردان به گرد اندرش نیز چند

فرود آمد از باره رویین گرد

گوان را همه پیش گودرز برد

سپهبد بفرمود تا موبدان

ز لشکر همه نامور بخردان

به زودی سوی پهلوان آمدند

خردمند و روشن‌روان آمدند

پس آن پاسخ نامه پیش گوان

بفرمود خواندن همی پهلوان

بزرگان که آن نامهٔ دلپذیر

شنیدند گفتار فرخ دبیر

هش و رای پیران تنک داشتند

همه پند او را سبک داشتند

به گودرز بر آفرین خواند

ورا پهلوان گزین خواندند

پس آن نامه را مهر کرد و بداد

به رویین پیران ویسه‌نژاد

چو از پیش گودرز برخاستند

بفرمود تا خلعت آراستند

از اسبان تازی به زرین ستام

چه افسر چه شمشیر زرین نیام

ببخشید یارانش را سیم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

برفت از در پهلوان با سپاه

سوی لشکر خویش بگرفت راه

چو رویین به نزدیک پیران رسید

به پیش پدر شد چنانچون سزید

به نزدیک تختش فرو برد سر

جهاندیده پیران گرفتش به بر

چو بگزارد پیغام سالار شاه

بگفت آنچ دید اندر آن رزمگاه

پس آن نامه برخواند پیشش دبیر

رخ پهلوان سپه شد چو قیر

دلش گشت پردرد و جان پرنهیب

بدانست کآمد به تنگی نشیب

شکیبایی و خامشی برگزید

بکرد آن سخن بر سپه ناپدید

از آن پس چنین گفت پیش سپاه

که گودرز را دل نیامد به راه

از آن خون هفتاد پور گزین

نیارامدش یک زمان دل ز کین

گر ایدونک او بر گذشته سخن

به نوی همی کینه سازد ز بن

چرا من به کین برادر کمر

نبندم نخارم از این کینه سر

هم از خون نهصد سر نامدار

که از تن جدا شد گه کارزار

که اندر بر و بوم ترکان دگر

سواری چو هومان نبندد کمر

چو نستیهن آن سرو سایه فگن

که شد ناپدید از همه انجمن

بباید کنون بست ما را کمر

نمانم به ایرانیان بوم و بر

به نیروی یزدان و شمشیر تیز

برآرم از آن انجمن رستخیز