گنجور

 
فیاض لاهیجی

گاه خود خوردیم و گاهی صرف مردم کرده‌ایم

مدّتی از پهلوی دل ما تنعّم کرده‌ایم

ناله گر در دل شکستیم از شکیبایی نبود

آتشین بود آه، بر گردون ترحّم کرده‌ایم

نشئهٔی شاید ببخشد عمر اگر باقی بود

باده‌ای از خون دل عمریست در خم کرده‌ایم

عشق از خاصّیت خود می‌رساند دل به دل

ورنه ما در عشقبازی راه خود گم‌ کرده‌ایم

کاشیان فیّاض از ما آب رو کم دیده‌اند

آب روی خویش صرف مردم قم کرده‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم

چشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم

مردمی دورست ازین شیرین دهانان، ور نه ما

سنگ را بسیار چون فرهاد آدم کرده ایم

نیست چندانی که گردد سیر چشم مور ازان

[...]

سیدای نسفی

یار سرکش را به زور ناله همدم کرده ایم

این کمان را ما به بازوی نفس خم کرده ایم

عشقبازی جان درآرد صورت دیوار را

عکس را در خانه آئینه آدم کرده ایم

لب ز آب کاسه عیش خلایق شسته ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه