گنجور

 
فیاض لاهیجی

ز ابر دیده در و دشت را پر آب کنم

ز رشحة مژه خون در دل سحاب کنم

چنین که سر بسرم جوشِ گریه، نزدیکست

که زهرة فلک از بیم سیل آب کنم

مثل شدست به بدیمنی آسمان کهن

همان بهست که این خانه را خراب کنم

حرام باد به من لذت شهادت عشق

اگر به زیر دم تیغت اضطراب کنم

نهشت یک مژه سیلابِ گریه‌ام فیّاض

که یک شب این مژه را آشنای خواب کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

دگر بوصف تو اندیشه را جواب کنم

زرشک مدح تو تا کی سپهر آب کنم

قدسی مشهدی

سپندوار بر آتش چو اضطراب کنم

ز سوز دل، جگر شعله را کباب کنم

شود ز لذت نظاره چشم من محروم

به وقت دیدنش از بس که اضطراب کنم

به یاد لعل تو شبها به محرومی

[...]

صامت بروجردی

گذار کز تن او رفع آفتاب کنم

علاج تشنگی از کام آن جناب کنم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه