گنجور

 
فیاض لاهیجی

باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست

کوتوال چرخ از آهم در دروازه بست

صرصر آسودگی بازم پریشان کرده بود

گردباد عشق اجزای مرا شیرازه بست

بسکه می‌بالد ز ذوق خود نگنجد در نیام

تا عذار تیغ او از رنگ خونم غازه بست

در دیار عشق رسم گفتگو هرگز نبود

عندلیب نو درآمد تازه این آوازه بست

در غم آغوش او فیّاض نتوانم دمی

همچو زخم تازه آغوش خود از خمیازه بست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

باز با مرغ سحر خوان غنچه عهد تازه بست

دفتر گل را به عنوان وفا شیرازه بست

جذب آب و سبزه بیرون برد گل رویان شهر

محتسب هرچند از غیرت در دروازه بست

جوش مستان و خروش رود و گلبانگ هزار

[...]

صائب تبریزی

بهر قتل ما کمر آن حسن بی اندازه بست

دفتر گل را خس و خاشاک ما شیرازه بست

بی دماغان جنون را رام کردن مشکل است

سوخت لیلی، محمل خود تا بر این جمازه بست

سوخت چون خال از فروغ عارض گلگون او

[...]

قدسی مشهدی

از زبان من غرض گو گرنه حرفی تازه بست

بار اوراق تغافل را چرا شیرازه بست؟

ای که گویی نیست با معشوق کاری عشق را

محمل لیلی که غیر از عشق بر جمازه بست؟

در تماشای در و دیوار کوی ساقیان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه