زین هفتخوان که پایه او بر سر فناست
در شش جهت به هر چه نظر میکنی خطاست
بیچاره آن دلی که کند تکیه بر سپهر
سرگشته آن سری که به بالین آسیاست
ظن ثبات دعوی راحت درین جهان
تفسیر هر دو آیه سیمرغ و کیمیاست
دل بر لباس عاریت زندگی منه
کاین جامه تارش از عدم و پودش از فناست
نقلی ز کاسه سر فغفور میکند
گوشت اگر ز کاسه چینی پر از صداست
بیعلتی نبوده جهان هیچگه ولی
زین پیش، پرده داشته امروز برملاست
امروز چون بهدی و پریوش حسد بود
فردا چهگونه باشد، کش روی برقفاست
جمعیت است ساخته اضداد را به هم
بر اختلاط ساخته، دلبستگی خطاست
گیرم منافقانه بهم گرم الفتند
چون دست یافتند بهم، خونشان هباست
هان در چهار بالش امکان چه خفتهای؟
برخیز کز برای تو افلاک متکاست
هماشیان زاغ و زغن چون شود به طبع!
آن همتی که بر پر عنقاش نکتههاست
سیمرغ قاف را نکشد دل به سنگلاخ
کی استخوان زاغ و زغن طعمه هماست!
خواهی بمیر تا که شوی زنده ابد
آب بقا برای تو در کاسه فناست
ای ابر، تیره روز تو و روزگار تو
باران گریه سرکن اگر میلت انجلاست
چون برق در مشیمه این تیرهفام ابر
عمرت به خنده میرود و حاصلت بکاست
در سینه دل مقید صید مگس مکن
عنقا هم آشیانه درین آشیان تراست
فرخنده طایریست دلت، طعمه معرفت
گر استخوان جهل کنی طعمهات، خطاست
برخاربست تن به حقارت نظر مکن
کاین بوته خزانزده مستوکر هماست
همچون زنان فریفته رسم و عادتی
ای چادر رسوم به سر، مردیت کجاست؟
درخورد لاف همت مردانه نیستی
طفلی هنوز و این لبن عادتت غذاست
برخویش فرض روزه مریم نکرده چون
دعوی کنی که بکردم من مسیحزاست!
کوتاه میکنند چو دست تو بیگمان
خود دست اگر ز مایده برداشتی رواست
موت ارادتی است ترا آب زندگی
مت قبل ان تموت باین چشمه رهنماست
مت بالاراده جان من امروز ازین امل
گرتحیی بالطبیعه ترا مایه رجاست
مردن درین سراچه فانی به کام دل
تاریخ مولد تو به عشرتگه بقاست
گر این لباس عاریت از تن برون کنی
در زیر آن برای تو آماده حلههاست
در دوزخ طبیعت اگر سوختی کنون
فردا بهشت نقد ترا در کف رضاست
ور زانکه مر عوارض طبعت بود بهشت
در دوزخی چو بر عرضت دست نارساست
چون نفس را گزیر نباشد ز دوزخی
اینجا کن اختیار که هم زودش انقضاست
بیزحمت گداز طلا را خلاص نیست
جور طبیعت آتش و نفس تو چون طلاست
دانسته مرد دین ستم چرخ میکشد
هرچند حکم او به سر آسمان رواست
دنیاست پشت آینه عقباست روی آن
این را همه کدورت و آن را همه صفاست
آیینه گر به عمد کند تیره پشت وی
کاین تیرگی پشت بر او مایه جلاست
خواهی اگر به فرض که پشتش چو رو کنی
آن پشت رو نگردد و آن روی خود قفاست
دنیا و آخرت ز چه کس را نمیدهند
گر وهم کردهای که ز بخل است، این خطاست!
شب را به روز جمع نکردست هیچکس
جمع ظلام و نور نیاید به فعل راست
معقول را تصور محسوس کردهای
این پنبهات به گوش دل از غایت شفاست
دلدادهای به ارض طبیعت، خطاست این
اجسام اخروی همه از جوهر سماست
راضی شدم به جور طبیعت به زور عقل
کاین باعث نفور ارادت ازین دغاست
مارت اگر به جان نرساند گزند نیش
لون مصورش نه سزاوار احتماست
چون خوب در روی فرحش حاصل غمست
چون نیک بنگری سقمش مایه شقاست
تا تنگتر کند به دلم تنگنای دهر
جور زمانه را به نظر قدر کیمیاست
هر زخم دل گسل ز سنان ستارهام
در سینه همچو روزن امید دلگشاست
قطعی به غیر قطع تعلق نمیکند
تیغم ز آفتاب به سر شهپر هماست
تا دیده بر حقارت دنیا شود بصیر
در چشم من کدورت ایام توتیاست
سنگی به تازه دست سپهرم به شیشه زد
کز وی تمام روی زمین شیشه پارههاست
دل بارها شکست مرا از فلک ولی
این دل شکستنیست که سربار بارهاست
برجانم از مصیبت استاد من رسید
دردی که بر دل علی از فقد مصطفاست
خالی نبودم ارچه دمی از مصیبتی
اینها جدا و این غم دندانشکن جداست
استاد من که هم اب و هم رب معنوی است
تا حشر اگر پرستش خاکش کنم رواست
استاد کیمیاگر من آنکه تا ابد
بر صنع کیمیاگریش طبع من گواست
طبعم که خاک تیره جهل و غرور بود
از صنع کیمیاگریش این زمان طلاست
از چاه ذل رساند به معراج عزتم
اقبال او که بر سر من سایه هماست
صدر جهان و عالم احسان و عقل کل
کز وی کمال را شرف و فضل را بهاست
مشکات عقل را به هنر فکر اوست زیب
مصباح شرع را به مثل علم او ضیاست
ارباب فکر را نظر مستقیم او
تا روز حشر در کف اندیشهها عصاست
آیینههای باطن اهل شهود را
در مشهد تجلی او صیقل جلاست
در خلوت مشاهده افلاطن بهوش
در مجمع مناظره رسطوی تیزراست
مشاییان پیاده و او در میان سوار
اشراقیان فتاده و او در میان بهپاست
خرمنکشان فلسفه گردند گرد او
زیرا که ذات او به مثل قطب این رحاست
بیاو درین زمانه چنانم که فیالمثل
کام نهنگ بر دلم این نیلگون فضاست
آتش همی فشاندم این آسمان به سر
چشم ستاره بر سر من چشم اژدهاست
جسم شکسته را دم شمشیر بستر است
پهلوی خسته را ز دم شیر متکاست
تا رخت بسته است ازین تیره گونسرا
تا آن سراش تکیهگه پهلوی بقاست
طفل رضیع میل به پستان چه سان کند
میلم هزار مرتبه افزون بدان سراست
او بود جان و من به مثل قالبی ازو
رفتست جان و قالب بیجان همی بجاست
آری هما چو میشود از آشیان جدا
کی آشیانه را حد پرواز با هماست!
شاید به جذبهای کشدم سوی خویشتن
هرچند جسم و جان را مرکز ز هم جداست
جایی که جان پاک نبی میکند عروج
گر جسم من مشایعت جان کند رواست
ای کرده جسم پاک تو جان در تن زمین
شد جانور زمین ز نوال تو و سزاست
چون خاک تیره، جانور از فیض عام تست
جانم که خاک تست ز جان پس چرا جداست!
در راه کعبه رفتنت ای من فدای تو
دل را به سوی نکته باریک رهنماست
این خود مقررست که ارباب هوش را
قطع طریق عشق نه تنها همین بهپاست
تن چون به سوی کعبه تنها روان شود
جان را به سوی کعبه جانها شتابهاست
دانی که چیست کعبه جان، جان کعبه اوست
قطع طریق وادی آن طی ماسواست
تکلیف تن به کعبه به نزدیک هوشمند
جان را به خوان نعمت قرب خدا صلاست
بیآنکه وصل کعبه شود جسم را نصیب
جان را به رب کعبه همه کامها رواست
شهباز جان پاک تو همراه جبرئیل
کش دست و لب به مایده قرب آشناست
زان پیشتر که جسم ره کعبه طی کند
شوقش به وصل کعبه جانها رساند راست
در راه کعبه مرده و آسوده در نجف
ای من فدای خاک تو این مرتبت کراست!
از راه کعبهت نجف آورد سوی خویش
این جذبه کار قوت بازوی مرتضی است
این هم اشارهٔیست مبرا ز شک و ریب
ان را که دل به کعبه تحقیق آشناست
یعنی میانه نجف و کعبه فرق نیست
آسوده باش ما ز خدا و خدا ز ماست
فیاض رشته سخن اینجا گسسته به
کاین انتها به نزد خرد خیرالانتهاست
من بعد حسرت تو و خاک در نجف
کانجا مراد هر دو جهانت به زیرپاست
آیی اگر به آتش دوزخ توان زدن
جز خاک آستان نجف در جهان کجاست!
دست دعا برآر به درگاه کردگار
زین خاک پرامید که آب رخ دعاست
پرنور باد مرقد پاک خدایگان
تا آرزوی خلق به خاک نجف رواست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری عمیق و فلسفی است که به بررسی موضوعاتی چون فنا و بقا، زندگی و مرگ، و ارتباط انسان با حقیقت هستی میپردازد. شاعر به دنیای مادی و ظاهری اشاره میکند که زوالپذیر است و به آرامش و امنیت کاذب آن انتقاد میکند. همچنین به تمایز میان دنیا و آخرت و اهمیت معرفت و شناخت در زندگی اشاره مینماید. او زندگی را همچون لباسی عاریت میداند که باید از آن گذر کرد تا به حقیقتی جاودان دست پیدا کرد. دلیل وجود جهان را نتیجهای از علل میداند و بر این باور است که با شناخت عمیقتر از خود و محیط پیرامون، میتوان به حقیقتی بلقوه رسید. در نهایت شعر نیز به محبت و توجه به معلم و پیشوای معنوی اشاره میکند که راهنمای روحی انسانها در سفر به سوی حقیقت است.
هوش مصنوعی: در این سفر دشوار و پرچالش که در نهایت به نابودی میانجامد، هر چیزی که در اطراف خود میبینی و به آن نگاه میکنی، اشتباه است.
هوش مصنوعی: آن دل بدبختی که به سرنوشت نا مشخصی اتکا کند، و آن سری که در آرامش خوابیده است، بیخبر از حیرتهای دنیا.
هوش مصنوعی: باور به این که در این دنیا هر چیزی ثابت و پایدار است، تفسیر هر دو پیام را به آسانی نشان میدهد؛ همانطور که سیمرغ و کیمیا هر کدام نمادی از چیزهای نایاب و ارزشمند هستند.
هوش مصنوعی: دل به لباس عاریتی که زندگی به من داده نبند، چرا که این لباس از عدم و فنا ساخته شده است.
هوش مصنوعی: اگر گوشتی از کاسه سر فغفور ببرند، این معنا ندارد چون کاسه چینی ممکن است پر از صدا باشد.
هوش مصنوعی: جهان هیچگاه بدون علت نبوده، اما تا به امروز پردهای بر این حقیقت وجود داشت که اکنون کنار رفته است.
هوش مصنوعی: امروز به خاطر زیبایی دی و پریوش حسادت میکنم، اما فردا حال من چگونه خواهد بود، چون زیباییاش همچنان در نزد من باقی است.
هوش مصنوعی: جمعیت انسانی از ترکیب و تداخل صفات و ویژگیهای متضاد به وجود آمده است، اما وابستگی به این اختلافات نادرست است.
هوش مصنوعی: اگرچه به طور ظاهر با یکدیگر صمیمی و مهربان به نظر میرسند، اما به محض اینکه به هم دست یافتند، دشمنی و کینهشان نمایان میشود و به راحتی این دوستی را نادیده میگیرند.
هوش مصنوعی: ای کسی که بر روی چهار بالش در خواب هستی، بلند شو! زیرا به خاطر تو آسمانها در حال کاستن و کاهش هستند.
هوش مصنوعی: وقتی که دوستان و همتباران با هم همفکر و همصدا شوند، آنوقت است که موضوعات و نکات مهمی از دل تواناییهای آنها بیرون میآید.
هوش مصنوعی: دل نمیخواهد به سنگلاخ و دشواریها برود چون پرواز سیمرغ در قله قاف است. اما در عوض، استخوانهای زاغ و زغن برای پرنده همای بالای آنجا، طعمهای است که به سادگی میتواند شکار کند.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به زندگی ابدی دست یابی، باید از زندگی دنیوی خود رها شوی؛ زیرا در دنیای فانی تنها آب بقا برای تو در آن کاسه فنا وجود دارد.
هوش مصنوعی: ای ابر، تو که روزهای تلخی را تجربه کردهای، اگر دلت میخواهد، بگذار از چشمانت باران ببارد و بر غمهایت بگرید.
هوش مصنوعی: مانند برق در دل این ابر تیره، عمر تو در حال گذر است و نتیجهاش کم میشود، پس به خنده بگذران.
هوش مصنوعی: در دل خود به شکار مگس مشغول نباش، زیرا پرنده افسانهای عنقا هم در این آشیانه زندگی میکند.
هوش مصنوعی: دل تو، مانند پرندهای خوشخبر و فرخنده است. اگر در دام ناامیدی و جهل بیفتی، به جای آگاهی و معرفت، به اشتباه گرفتار میشوی.
هوش مصنوعی: به خودت قبول نکن که به خاطر ضعفهای ظاهریات در نظر دیگران بیارزش هستی، زیرا این ظاهر ناپایدار و زودگذر است و در نهایت تو دارای ارزش و عظمت واقعی هستی.
هوش مصنوعی: چرا تو هم مانند زنانی که تحت تأثیر رسوم و سنتها قرار گرفتهاند، چادر به سر کردی؟ مردانگی تو کجاست؟
هوش مصنوعی: شما هنوز به حدی نرسیدهاید که بتوانید ادعای بزرگمنشی و دلیری کنید، چون هنوز کودک هستید و این شیوه زندگیتان به شما عادت کرده است.
هوش مصنوعی: بر خود فرض کردهام که روزه مریم را نگرفتهام، چون اگر ادعا کنی که من فرزند مسیح هستم، به طور طبیعی چنین چیزی ممکن نیست.
هوش مصنوعی: اگر تو خود را از نعمتها و لذات زندگی دور کنی، بیشک دیگران نیز نباید به تو نیازی داشته باشند. چنین کاری برای آنها جایز است.
هوش مصنوعی: مرگ به معنای ارادت و عشق به تو است. آب زندگی، پیش از آنکه بمیرم، به این چشمه نشانگر نیاز دارم.
هوش مصنوعی: امروز، جان من به خاطر آرزوهای بیهوده میمیرد. اگر بخواهی بر سر این موضوع با من گفتگو کنی، به نظرم سزاوار است که به این مساله بپردازیم.
هوش مصنوعی: مردن در این مکان زودگذر، مطابق میل و آرزوی توست، زیرا تاریخ و سرگذشت تو در جایی که باقی و جاودانه است، شادابی و خوشی دارد.
هوش مصنوعی: اگر این لباس امانتی را از تن خود درآوری، در زیر آن برای تو لباسهای زیبا و آمادهای موجود است.
هوش مصنوعی: اگر در زندگی دنیوی دچار رنج و عذاب شدهای، بدان که فردا پاداشات را در بهشت به خاطر رضایت خداوند خواهی داشت.
هوش مصنوعی: اگر این طبیعت تو باعث مشکلاتی شود، بهشتی که در دل داری نمیتواند به دوزخی که در زندگیات هست کمک کند.
هوش مصنوعی: وقتی که نفس (جان) در این دنیای سخت و پرفشار به جایی از جهنم نمیتواند برگردد، بهتر است اختیار خود را در دست بگیری، زیرا عمر آنچه که باقی مانده، به سرعت به پایان میرسد.
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن طلا، نیاز به کار و تلاش هست و این به آسانی به دست نمیآید. طبیعت و وجود تو نیز مانند طلا ارزشمند است و برای به نمایش درآوردن آن، باید زحمت کشید و از موانع گذشت.
هوش مصنوعی: مرد آگاه به دین، میبیند که حتی اگر سرنوشت و شرایط زندگیاش بر خلاف میل او پیش برود و قوانین آسمانی هم معتبر باشند، باز هم چرخ زمان بیرحمانه بر او میچرخد.
هوش مصنوعی: دنیا مانند یک آینه است که تصویر آینده را نشان میدهد. در این آینه، پشت به دنیا، تمام کدورتها و مشکلات دیده میشود، در حالی که جلوتر، آنچه نمایان است، تنها صفا و روشنی است.
هوش مصنوعی: اگر آینه عمداً پشت خود را تار کند، باید بدانیم که این تیرگی پشت او در واقع باعث زیباتر شدن او میشود.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی کسی را به حالتی تغییر دهی، حتی اگر تمام تلاش خود را بکنی، او به آن وضعیت تغییر نمیکند و همچنان در همان حالت باقی میماند.
هوش مصنوعی: دنیا و آخرت به هیچکس داده نمیشود. اگر فکر کردهای که به خاطر خساست است، در اشتباهی!
هوش مصنوعی: هیچکس نتوانسته شب را به روز تبدیل کند؛ در واقع نمیتوان همزمان تاریکی و روشنی را به وجود آورد.
هوش مصنوعی: تو مفهومی منطقی را به چیزی محسوس و قابل مشاهده تبدیل کردهای، اما این گوشدلت که به آن بیتوجهی میکند، به خاطر لطافت و شفافیت این پنبهست.
هوش مصنوعی: عشق ورزیدن به دنیای طبیعت اشتباه است، زیرا همه این موجودات مادی در واقع از ذات آسمانی و معنوی تشکیل شدهاند.
هوش مصنوعی: به خاطر شرایط سخت طبیعی و محدودیتهای عقلم، به این واقعیت راضی شدم که این باعث میشود از عشق و علاقهام به این موضوع کاسته شود.
هوش مصنوعی: اگر ماری به جان نرسد، گزند نیش آن نیز به کسی آسیب نمیزند و این انتظار که نیشی بر او فرود آید، درست نیست.
هوش مصنوعی: وقتی که به چهره شاد او نگاه میکنی، به نظر خوشحال میآید، اما اگر دقیقتر بنگری، میبینی که در واقع غم دارد و این غم باعث رنجش او شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که با سختیها و مشکلات زندگی، احساس بدی در دل به وجود میآید و این احساس ناخوشایند به دلیل تلخی و ناعدالتیهای زمانه بیشتر میشود. با این حال، باید به ارزش و اهمیت این تجربیات توجه کرد، زیرا آنها به نوعی کیمیا هستند که میتوانند به ما عمق و فهم بیشتری از زندگی بدهند.
هوش مصنوعی: هر زخمی که در دل دارم، مثل اثرات تندی شمشیر بر جسم است و ستارهام در دل مانند روزنی است که امید را به من میبخشد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که هیچ چیز در زندگی نمیتواند مانع از تصمیمات و ارادههای قاطع انسان شود. در واقع، قدرت و ارادهی فرد، به اندازهی تیزی و توانایی شمشیرش، به طور مستقیم از خود او ناشی میشود و نه از عوامل خارجی. در اینجا، اشاره به این است که قدرت فردی، همچون تیغی درخشان و پرقدرت، است که با تأثیرگذاری خود، میتواند بر هر مانعی غلبه کند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که چشم انسان به بیارزشیهای دنیا باز شود، در حقیقت میتواند تلخیهای روزگار را به رنگ شیرین یکی از میوهها ببیند.
هوش مصنوعی: سنگی که آسمان به تازگی به شیشهٔ من زد، موجب شد که در تمام زمین تکههای شیشه پراکنده شود.
هوش مصنوعی: دل من بارها از آسمان شکست و درد کشید، اما این دل شکسته، بارها و بارها به دوش کشیدنی است.
هوش مصنوعی: درد و غمی عمیق بر جانم سنگینی میکند، دمی که از فقدان خود، به دل علی هم فشار میآورد.
هوش مصنوعی: من هر چند دمی از این مشکلات و غمها دور بودم، اما این درد و اندوه همچنان سنگین و غیرقابل تحمل است.
هوش مصنوعی: استاد من که هم منبع آب و هم سرپرست روحیام است، تا روز قیامت اگر به خاک او احترام بگذارم، جایز و درست است.
هوش مصنوعی: استاد کیمیاگری من کسی است که تا ابد هنر و دستساختهایش نشانهای از نظر و سلیقه من خواهند بود.
هوش مصنوعی: طبیعت من که در ابتدا غرق در جهل و غرور بود، حالا به وسیلهٔ هنر کیمیاگری به طلا تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: خوشبختی و موفقیت من باعث شده که از شرایط سخت و ذلت دور شوم و به اوج عزت و مقام برسم. این سعادت بر من سایه افکنده و مرا حمایت میکند.
هوش مصنوعی: این بیت به معنای آن است که در بالاترین مرتبه و مقام، احسان و نیکوکاری و نیز عقل و خرد وجود دارد که از آن، کمال و برتری به وجود میآید و مرتبه فضیلت به ارزش میرسد. به عبارتی، این ویژگیها اساس و اصل فضیلت و شرف انسانیت هستند.
هوش مصنوعی: نور عقل به وسیله تفکر انسان روشن میشود و مانند چراغی است که راه را نمایان میکند. همچنین، علم و دانش شریعت نیز به مانند نوری است که در زندگی انسانها میدرخشد و راهنمایی میکند.
هوش مصنوعی: نظارت و فکر خداوند به گونهای است که تا روز قیامت، در تمام اندیشهها و افکار انسانها تأثیر دارد و بر آنها تسلط دارد.
هوش مصنوعی: آیینۀ دل بچههای حقیقت در جایی که وجود او به وضوح نمایان میشود، به زیباترین شکل تراشیده و تصفیه میشود.
هوش مصنوعی: در تنهایی، انسان میتواند به فکر و اندیشه افرادی بزرگ مانند افلاطون بپردازد، اما درجمع و مباحثه، اوضاع متفاوت میشود و ممکن است به تیزهوشی و درک بالایی مانند رسطو نیاز باشد.
هوش مصنوعی: مشائیان در حالت پیادهاند و او در میان آنها سوار است، در حالی که اشراقیان در صفی ایستادهاند و او بهطور ویژه در میان آنها قرار دارد.
هوش مصنوعی: افرادی که به دنبال فلسفه هستند، به دور او جمع میشوند، زیرا وجود او مانند قطبنما، که مسیر را نشان میدهد، راهنمایی میکند.
هوش مصنوعی: بدون او در این دوران، حالم به گونهای است که انگار خوشبختی من مانند دلیلی برای نهنگ در این آسمان آبی میباشد.
هوش مصنوعی: من آتش را به آسمان میپاشم در حالی که چشم ستارهای بر سرم وجود دارد و در عوض، چشمی مانند اژدها نیز بالای سرم است.
هوش مصنوعی: بدن شکسته بر سر تیغ سردی است و کنارههای خسته در کنار نفس جانوری قرار دارد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که این دنیا و زندگی ناپایدار است، بعد از آن، جایی که همیشه ماندگار و پایدار است، قرار دارد.
هوش مصنوعی: کودک شیرخوار چگونه به سینه مادرش میل میکند؟ میل من به آن مکان هزاران بار بیشتر است.
هوش مصنوعی: او روح من است و من همچون قالبی هستم که جانش از او خارج شده است؛ در حالی که روح و قالب بیجان همانطور که بودند، هنوز وجود دارند.
هوش مصنوعی: وقتی پرندهای همچون هما از آشیانهاش دور میشود، دیگر آشیانهاش نمیتواند محدودیتی برای پرواز او باشد.
هوش مصنوعی: شاید به دلیل جاذبهای خاص من را به سوی خودم میکشاند، گرچه جسم و روح من از هم جدا هستند.
هوش مصنوعی: در جایی که روح پاک پیامبر به عرش میرود، اگر جسم من او را همراهی کند، نیکو و شایسته است.
هوش مصنوعی: بدن پاک تو، روحی را در زمین آفرید و جانوران زمین از نعمت تو به وجود آمدند و این امر شایسته است.
هوش مصنوعی: جان من مانند خاکی تیره است که از نعمت عمومی تو بهرهمند شده است. اما از آنجایی که من از خاک هستم، چرا باید از تو جدا باشم؟
هوش مصنوعی: در مسیر رفتن به کعبه، دل من به خاطر تو فدای تو میشود و به سوی نکتهای رهنما هدایت میشود.
هوش مصنوعی: این موضوع مشخص است که کسانی که صاحب درک و فهم هستند، تنها با داشتن عشق میتوانند راه را ادامه دهند و عشق خود را حفظ کنند.
هوش مصنوعی: وقتی بدنها به سمت کعبه حرکت میکنند، روحها نیز به سوی کعبه به سرعت میروند.
هوش مصنوعی: آیا میدانی که کعبه روح چیست؟ روح همان کعبه است و برای رسیدن به آن باید از تمام دنیا فاصله بگیری.
هوش مصنوعی: وظیفه بدن به مانند کعبه است و نزد انسان عاقل، جان به دعوت سفره نعمت نزد خداوند نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: بدون اینکه شخص به کعبه برسد، جسم او چیزی به دست نمیآورد، اما روح او میتواند از محبت و رحمت خدا بهرهمند شود و همه خواستههایش برآورده شود.
هوش مصنوعی: ای جان پاک شهباز، تو با جبرئیل همراهی میکنی و دستی بر نعمتهای نزدیکی به خدا کشیدهای.
هوش مصنوعی: پیش از آنکه جسم به راه کعبه برود، اشتیاق به وصال آن، جانها را به او نزدیک میکند.
هوش مصنوعی: در مسیر کعبه، کسی که در نجف آرام گرفته، گرامی و شایسته احترام است. من جانم را فدای خاک تو میکنم، این مقام و مرتبه برای چه کسی است؟
هوش مصنوعی: این جمله به معنای آن است که قدرت و جذبهای که فردی را به سمت کعبه و نجف میکشاند، ناشی از نیروی ایمان و ارادهی قوی یک شخصیت بزرگ و خاص به نام مرتضی است. به عبارتی، این احساس کشش و جاذبه مذهبی به طور مستقیم تحت تأثیر قدرت روحی و معنوی او میباشد.
هوش مصنوعی: این جمله نشان دهندهٔ اطمینان و یقین است و به کسانی اشاره دارد که به حقیقت و علم آگاهی دارند. برای افرادی که با جستجو و علم در پی درک و فهم عمیق هستند، این نکته دیگر جایی برای شک و تردید باقی نمیگذارد.
هوش مصنوعی: میان نجف و کعبه فرقی وجود ندارد، پس آرامش داشته باش. ما از خدا و خدا از ماست.
هوش مصنوعی: سخن و گفتار در اینجا به پایان رسیده است، زیرا هر نقطهای که به هوش و عقل نزدیک میشود، جایی برای خیر و نیکی به شمار میآید.
هوش مصنوعی: پس از آرزوی تو و خاک نجف، جایی که آرزوی هر دو زندگیات زیر پای توست.
هوش مصنوعی: اگر قرار باشد کسی را با آتش دوزخ مجازات کند، کجای دنیا میتوان یافت که به اندازه خاک آستان نجف باارزش و مقدس باشد؟
هوش مصنوعی: دست خود را به سوی خدا بلند کن و از او بخواه، زیرا این خاکی که در آن هستیم سرشار از امید است و دعا مانند آبی است که بر چهرهاش میریزد.
هوش مصنوعی: خدایان بزرگ در مکانی پرنور آرامیدهاند و این مکان مقدس به آرزوی مردم در خاک نجف، محل برگزاری عبادت و احترام، تعلق دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست
دردی که از فراق بود درد بی دواست
گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی
کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
[...]
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»
[...]
ای با خدای و با همه خلق خدای راست
از داد و راستی همه پیروزئی تراست
ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون
رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست
طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک
[...]
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری
چون شمع و گل برآری بازار تنور راست
تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک
طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.