نموده عارضت آن نور وادی ایمن
چراغ در شب زلفت به موسی دل من
به ناز حسن تو چون آستین برافشاند
چراغ ایمن از آسیب او مباد ایمن
نه عارض است نمایان ز چین طره تو
فتاده بخت مرا آتش است در خرمن
به شام هجر چو آهی کشم سپهر از بیم
چراغ خویش نهان میکند ته دامن
پر است سینهام از دود آه و میترسم
خیالت ای مه سیمین عذار ماه ذقن
از این که خانه چو پردود شد برون آید
بهانه سازد و بیرون رود ز سینه من
پرم ز مهر تو زان ریزدم ز مژگان خون
که خود ز تنگی جا می نگنجدم در تن
تویی که تا مژه برهم زنی روان گردد
مرا ز زخم در ون خون دل سوی دامن
تو تیره کردی روز مرا ولی شادم
که روشن است ضمیرم به مهر شاه ز من
شهی که از اثر تربیت تواند کرد
چو آفتاب دل تیره مرا روشن
نبیره نبوی نور چشم مرتضوی
امام جمله آفاق شاهزاده حسن
شهنشهی که به تعظیم اوفتد هر شام
کلاه مهر فلک از سرش به خم گشتن
زمانه خون دلش را چو باده مینوشد
کسی که همچو صراحی ازو کشد گردن
بود ز گلشن قدرش گل همیشه بهار
سپهر را گل خورشید بر فراز چمن
پی نوشتن عنوان مدح او باشد
شفق که ساید شنجرف همچو دیده من
سپهر کیست به درگاه او گدا کیشی
کف خضیب برآورده شمع از روزن
محل فیض درش همچو عرصه عرفات
مکان نور جنابش چو وادی ایمن
جناب اوست نهال حیات را بستان
ضمیر اوست گل آفتاب را گلشن
به شکل دایره باشد گر امتداد زمان
قبای قدر ترا نیست دوره دامن
بیان قدر تو مستغنی است از تقریر
صفات ذات تو بالاتر است از گفتن
ز خط حکم تو حکم قضا نپیچد سر
ز طوق امر تو گردون نمیکشد گردن
ز لاف توبه خطای خود اعتراف کنند
ز عطر نافه) خلق تو آهوان ختن
شکسته شیشه درستی نمیپذیرد لیک
دل شکسته ز لطف تو میتوان بستن
به یاد حفظ تو نبود عجب اگر نشود
به زور گوهر شبنم شکسته در هاون
رسن ز رشته جان افتدش به گردن وی
به دار خصم ترا گر شود گسسته رسن
تنی که تربیت از خاک درگه تو نیافت
به زندگی برد اندر برش لباس کفن
نه بر اطاعت امر تو گر رود گردون
پیش ببر, کمرش قطع کن, سرش بشکن
به سنگریزه شهر جلال و شوکت تو
هزار رشک بود لؤلؤی دیار عدن
ز ضبط عدل جهان پرور تو خوبان را
ستیزه از مژه دور است و تلخی از گفتن
ز ضبط عدل تو از بیم قهر نتواند
که بیاجابت درمان رود صبا به چمن
به یاد خاطر آیینه مشرب تو توان
ز لوح سینه عشاق گرد غم زفتن
اگر تصور لطفت کند عجب نبود
که همچو کوه ببالد به خویشتن ارزن
نسیم لطف تو بر دوزخ ار وزد شاید
که دوزخی ز عذاب ابد شود ایمن
اگر غنای تو قسمت کنند بر عالم
سزد که مور تغافل زند به صد خرمن
ز راستجویی عدلت که در زمانه پرست
عجب بود اگر افتد به زلف یار شکن
ز بهر نسخه معجونت در مطب قضا
ز انجم است جواهر ز آسمان هاون
اگر ز شعله رایت به دل فتد شرری
چو آفتاب شود داغ سینهام روشن
اگر به دشمن خو صلح کردهای چه عجب
که عادتست به لقمه دهان سگ بستن
شهید زهر تو گشتی ولی ز یکرنگی
حیات هر دو جهان گشته زهر مار به من
خدایگانا دارم حکایتی به زبان
ز عرض حال که خود هست دربرت روشن
چو روشن است به پیشت نهفتش اولی
که شاه خود داند رسم بنده پروردن
مرا چو لطف تو باشد شکایت از که کنم؟
مرا چو کوی تو باشد کجا برم مسکن؟
ز نارسایی بختم به روی هم گره است
ز سینه تا به زبانم هزارگونه سخن
شکایت از فلک دون نمیتوانم کرد
وگرنه دارم ازو صد شکایت از هر فن
فلک که عادت او جهل پروریست مدام
به اهل فضل نسازد علیالخصوص به من
به اهل فضل نپرداخت بسکه گشت فلک
مدام درپی تحصیل کام هر کودن
همیشه دایه آداب و دانشم بیند
اگر به دیده انصاف بنگرد دشمن
از آن زمان که گرفتم به دست لوح و قلم
به یاد نیست مرا جز نوشتن و خواندن
به مهر فضل شدم دست پرور غربت
به دوستی غریبی بریدهام ز وطن
چه شد از اینکه سرآمد بد انوری در شعر
منم که نادره روزگارم از همه فن
هنر نمانده به عالم که من نپروردم
ادب نزاده ز مادر مگر به دامن من
مرا ز شاعری خود همیشه عار آید
چه کار افلاطون را به ژاژ خاییدن
به روی شعر نگاهی نکردمی هرگز
اگر نبایستی مدح مقتدا کردن
ز بوی زلف عروس جمال حضرت تو
گذشت از سرم آوازه ختا و ختن
مرا که مهر تو آواره دارد از دو جهان
چه شکوهام دگر از غربت است یا ز وطن
شکایت از که و مه میکنم چرا و ز چه؟
حکایت از مه و خور میکنم چرا ز چه فن؟
به طرز اهل زمان گر نمیروم چه عجب
کنون که طرز سخن دارد افتخار به من
سخن بلند بود رتبه عدو پست است
گناه او نبود گر نمیرسد به سخن
رسید وقت دعا ختم کن سخن فیاض
که نیست شیوه اخلاص درد دل کردن
همیشه تا که دو چشم حیا بود اعمی
همیشه تا که زبان دعا بود الکن
معاندان ترا باد تیر در دیده
ملازمان ترا دربر از دعا جوشن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به ستایش وجود و صفات یک شخصیت برجسته پرداخته است. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارههای غنی، عشق و ارادت خود را به این شخص ابراز میکند. او به نورانی بودن و لطافت این شخصیت، و تاثیر او در زندگی خود اشاره میکند. شاعر به ویژگیهایی از جمله بخشندگی و عدالت او اشاره کرده و بیان میکند که حتی زمانه نیز نمیتواند بر عظمت او تأثیری بگذارد. در نهایت، شاعر از مشکلات و سختیهای زندگی خود میگوید و به دعا به خاطر این شخص و مساعدتهای او پایان میدهد.
هوش مصنوعی: چهره زیبای تو مانند نوری از دره ایمن است و زلفهای شبپوش تو مانند چراغی در دل من تابان است.
هوش مصنوعی: زیبایی و حسن تو همچون آستینی است که در برابر خطرات و آسیبها از خود محافظت میکند. ولی با این حال، ممکن است در دل این زیبایی خطراتی نهفته باشد که نباید از آنها غافل شد.
هوش مصنوعی: نه زیبایی چهرهات است که نمایان است، بلکه به خاطر بند طرهات، بخت من به آتش افتاده است و خرمن حالم در آتش سوخته است.
هوش مصنوعی: وقتی که شب هجران را به یاد میآورم، آسمان از ترس نور خود را پنهان میکند و در دل شب تاریک میشود.
هوش مصنوعی: سینهام پر از درد و غم است و به خاطر تو، ای معشوق زیبا و روشن، نگران هستم.
هوش مصنوعی: زمانی که خانهام پر از غم و درد شده، دلم میخواهد به بهانهای از این وضعیت خارج شوم و خودم را از این وضعیت رها کنم.
هوش مصنوعی: عاشق تو هستم و به همین خاطر از چشمانم اشک میریزم. به حدی احساس تنگی و نبود جا میکنم که گویی در بدنم نمیتوانم جا بگیرم.
هوش مصنوعی: تو آن کسی هستی که با یک پلک زدن، جانم را به درد و زخم دل میکشی و خونم را به دامنت میرسانی.
هوش مصنوعی: تو روز مرا تیره کردی، ولی من خوشحالم که درونم به خاطر محبت پادشاه روشن و نورانی است.
هوش مصنوعی: پادشاهی که با تربیت خوبش میتواند مانند خورشید، دل تاریک من را روشن کند.
هوش مصنوعی: حسن، نوه پیامبر و نور چشم امام علی است و او در تمامی ابعاد زندگی، همچون یک شاهزاده برتر در میان مردم میدرخشد.
هوش مصنوعی: پادشاهی که هر شب به احترام او کلاه آسمان به زیر میافتد و خم میشود.
هوش مصنوعی: زمانه به شکلی معکوس و بیرحم، از درد و رنج دل او بهرهبرداری میکند، مانند اینکه کسی از شراب در حال نوشیدن است. این در حالی است که فردی نزدیک به او، با بیتوجهی و خودخواهی، تنها به فکر خود و لذتهای خودش است.
هوش مصنوعی: از باغ گل، گلی به نام گل همیشه بهار وجود دارد که در آسمان، گل خورشید بر فراز چمن میدرخشد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از زیبایی و روشنی شفق سخن میگوید و آن را به رنگ چشمان خود تشبیه میکند. شفق به عنوان نشانهای از زیبایی و مدح مورد استفاده قرار میگیرد و نشاندهنده احساسی عمیق و شگفتانگیز است که شاعر نسبت به محبوبش دارد.
هوش مصنوعی: در آسمان چه کسی است که در درگاه او فقیر و نیازمندی به صداقت و احترام دستش را به سمت او دراز کند و روشنی را از روزن دریافت کند؟
هوش مصنوعی: جایگاه فیض و رحمت او مانند زمین عرفات است و نور و عظمت او همانند وادی ایمن میدرخشد.
هوش مصنوعی: حضرت او منبع حیات است و در درون او، گلهای پرنور و زیبا وجود دارد که به مثابه باغی سرشار از روشنی و شادابی است.
هوش مصنوعی: اگر زمان به شکل دایره حرکت کند، نشان میدهد که ارزش و اندازه تو در این دوران مشخص نیست و نمیتوان به سادگی آن را تعیین کرد.
هوش مصنوعی: فضیلت و ارزش تو نیازی به توصیف ندارد و بیان صفات تو از کلام فراتر است.
هوش مصنوعی: حکمی که از سوی تو صادر میشود، نمیتواند موجب تغییر سرنوشت شود و آسمان هم زیر بار فرمان تو نمیرود.
هوش مصنوعی: افراد به هنگام فخر و خودستایی، در دل به اشتباهاتشان اعتراف میکنند و به زیبایی و جذابیت تو، که مانند عطر دلانگیز است، مینازند.
هوش مصنوعی: شیشهای که شکسته شده، دیگر قابل ترمیم نیست، اما دلی که شکسته شده، میتواند به لطف تو دوباره به حالت قبل برگردد و ترمیم شود.
هوش مصنوعی: نگرانی بابت حفظ تو طبیعی نیست، اگر بخواهند با زور هم که شده، نمیتوانند زیباییهای لطیف و شکننده مثل شبنم را در هاون در هم بکوبند.
هوش مصنوعی: اگر طناب جان از گردن او بیفتد و به گردن دشمنش بیفتد، حتی اگر این طناب پاره شود، او نمیتواند از چنگال دشمنش رها شود.
هوش مصنوعی: بدنی که از خاک تو تربیت و پرورش نیافته، در نهایت به زندگیاش ادامه میدهد و بر تنش تنها لباس کفن خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر گردونهی روزگار هم به خواستهی تو پیش نرود، رهایش کن و اردهات را با قدرت دنبال کن. هر مانعی را که بر سر راهت باشد، از میان بردار.
هوش مصنوعی: سنگریزههای شهر تو، با جلال و زیباییاش، به اندازهای ارزشمند هستند که حتی در مقابل لؤلؤی دیار عدن هم به آنها حسادت میورزند.
هوش مصنوعی: از عدالت و نیروی جهانی که تو به ارمغان آوردهای، زیبارویان به دور از ستیز و جنگ هستند و تلخی کلام، از گفتن به وجود نمیآید.
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از خشم تو، هیچکس نمیتواند بدون اجازهات، گلی را به چمن بیاورد.
هوش مصنوعی: به خاطر یاد تو و زیباییات، عاشقان قادرند غم خود را از دل پاک کنند و به راهی تازه بروند.
هوش مصنوعی: اگر لطافت و محبت تو را در نظر بگیرند، تعجبی ندارد که مانند کوهی به عظمت و بزرگی خود ببالند.
هوش مصنوعی: اگر نسیم محبت تو به دوزخ برسد، شاید دوزخی از عذاب همیشگی خود در امان بماند.
هوش مصنوعی: اگر ثروت و امکانات تو را در بین مردم تقسیم کنند، به جایی میرسد که حتی یک مورچه هم میتواند از بیتوجهی و غفلت خود به سادگی گذر کند و از قضا از صدها خوشی و نعمت لذت ببرد.
هوش مصنوعی: اینی که میگه: از انصاف و صداقت تو، در این دنیای پر از نیرنگ و فریب، شگفتانگیز خواهد بود اگر عاشق به موهای بازیگوش دوستش نیفتد.
هوش مصنوعی: برای تهیه داروی معجزهآسا، در دست قضا و تقدیر، جواهراتی از آسمان مورد نیاز است.
هوش مصنوعی: اگر شعله پرچم تو به دل من بیفتد، به اندازهای که آفتاب داغ سینهام را روشن میکند.
هوش مصنوعی: اگر با دشمن خود به سازش و آشتی رسیدهای، جای تعجب ندارد، چون این کار شبیه است به اینکه لقمهای را به دهان سگی ببندی.
هوش مصنوعی: شهادت تو نتیجه زهر خودت بود، اما صداقت و یکرنگی تو باعث شد که زندگی دو جهان تحت تأثیر قرار بگیرد و هر دو به زهر مار تبدیل شوند.
هوش مصنوعی: من داستانی دارم از دل خود که با کلامم آن را بیان میکنم و این داستان، حقیقتی را درباره تو که در درون من تابیده است، روشن میسازد.
هوش مصنوعی: زمانی که روشن است که چیزهایی در مقابل تو پنهان است، بهترین کسی که میتواند نحوهی تربیت بنده را بداند، همان شاه است.
هوش مصنوعی: وقتی لطف و محبت تو در زندگیام وجود دارد، از چه کسی باید گله و شکایت کنم؟ وقتی که من در کوی و دیار تو هستم، کجا میتوانم بروم و جای دیگری بیابم؟
هوش مصنوعی: از بدشانسیام، در دل و زبانم موضوعات و احساسات متنوعی وجود دارد که نمیتوانم به راحتی بیانشان کنم.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم از مشکلات آسمان شکایت کنم، ولی اگر بخواهم، از هر جنبهای صدها شکایت دارم.
هوش مصنوعی: آسمان که همیشه در پرورش جهل و نادانی است، به اهل علم و فضل تکیه نخواهد کرد، بخصوص بر من.
هوش مصنوعی: به خاطر تلاش بیوقفهاش در کسب دانش و فضیلت، افرادی که در این زمینه تلاش نمیکنند هیچگاه به این دستاوردها نخواهند رسید.
هوش مصنوعی: اگر دشمن با انصاف به من نگاه کند، همیشه دایه آداب و دانش من را خواهد دید.
هوش مصنوعی: از زمانی که نوشتن و خواندن را شروع کردم، هیچ چیز دیگری به یادم نمیآید جز همین کارها.
هوش مصنوعی: به خاطر محبت و عطوفتی که دریافت کردهام، در کنار دیگران پرورش یافتهام و به خاطر دوستی با کسی که در اینجا غریب است، از وطن خود جدا شدهام.
هوش مصنوعی: چرا اینگونه است که با پایان یافتن دوران بدیها، من در شعر خودم بهترین و بینظیرترین هستم و در همه هنرها تبحر دارم؟
هوش مصنوعی: همه هنرهایی که در دنیا وجود دارد، من آنها را پرورش دادهام و هیچ اخلاق و ادب واقعی نمیتواند بدون تأثیر من شکل بگیرد.
هوش مصنوعی: من همیشه از شاعری خودم احساس خجالت میکنم، زیرا شاعری که فقط در حرفها میچرخد، هیچ ارزش واقعی ندارد.
هوش مصنوعی: هرگز به شعر توجهی نمیکردم اگر مجبور به ستایش پیشوای خود نمیبودم.
هوش مصنوعی: عطر و بوی زلف زیباییهای تو باعث شده تا از یاد ببرم صدای سرزمین ختن و زیباییهای آن را.
هوش مصنوعی: من که به خاطر محبت تو از دو دنیا آوارهام، دیگر چه ناراحتی از دوری دارم؟ آیا از غربت ناراحتم یا از وطن؟
هوش مصنوعی: من از چه کسی و به چه دلیلی شکایت کنم؟ و چرا باید داستانی از زیبایی و عشق بگویم؟ در واقع، هدفم از این سخن گفتن چه بوده است؟
هوش مصنوعی: اگر مثل آدمهای زمانه رفتار نکنم، چه تعجبی دارد؟ حالا که خودم به شکل و شمایل خاصی صحبت میکنم، دست کم باید به این موضوع افتخار کنم.
هوش مصنوعی: سخن و کلام از اهمیت و ارزش بالایی برخوردار است، اما چون دشمن در جایگاهی پایین قرار دارد و نمیتواند به سطح آن سخن برسد، نمیتوان او را مقصر دانست.
هوش مصنوعی: زمان دعا فرا رسیده است، پس دیگر سخن را کوتاه کن، زیرا صمیمیت و صداقت در بیان مشکلات، این طور نیست که فقط درد دل کنی.
هوش مصنوعی: هرگز پردهی حیا از بین نمیرود و همیشه زبان دعا در حال سخن گفتن است.
هوش مصنوعی: دشمنانت همچون تیر در چشم تو هستند و یارانت برای تو مثل زره دعا میباشند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
[...]
خدای داند بهتر که چیست در دل من
ز بس جفای توای بیوفای عهدشکن
چو مهربانان در پیش من نهادی دل
نبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن
همی ندانست این دل که دل سپردن تو
[...]
ز تاب عنبر با تاب بر سهیل یمن
هزار حلقه شکست آن نگار عهدشکن
چه حلقه ای ؟ که معلق نهاد دام بلا
چه عنبری ؟ که معنبر نمود اصل فتن
گهی ز نافۀ مشکست ماه را زنجیر
[...]
هوا همی بنکارد بحله روی چمن
صبا همی بطرازد بدر شاخ سمن
سمن شکفته فراز چمن چو روی صنم
بنفشه خفته بزیر سمن چو پشت شمن
زمین بخندد هر ساعتی چو چهره دوست
[...]
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن
کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند
چو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.