گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دیدم امروز دلبری به شکار

خوش‌ادا و قشنگ و خوش‌رفتار

به یکی عشوه ساخت کار مرا

برد از دل توان و صبر و قرار

کس ندیده است این چنین سروی

نازنین و لطیف و گل‌رخسار

ساحر و دردمند و شعبده‌باز

حیله‌ساز و فسون‌گر و عیار

همچو یوسف دوان دوان می‌رفت

از پی مشتری به هر بازار

کفر زلفش گرفته عالم را

بسته هر زاهدی از او زنار

از حریفی ظریف پرسیدم

می‌توان با وی آمدن به کنار

گفت با زور این میسر نیست

می‌شود رام با زر و دینار

گفتمش هیچ نقد با من نیست

نقد جانی‌ست می‌کنم ایثار

دل خاقان گرفته‌ای مشکن

جان من جان من نگاهش دار

کامران گر کنی تو ناکامی

شوی از عمر خویش برخوردار

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
رودکی

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

همچو چشمم توانگر است لبم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
دقیقی

زان مرکّب که کالبد از نور

لیکن او را روان و جان ازنار

زان ستاره که مغربش دهنست

مشرق او را همیشه بر رخسار

عنصری

بارگی خواست شاد بهر شکار

بر نشست و بشد بدیدن شار

فرخی سیستانی

ای دل نا شکیب مژده بیار

کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده به ناز

آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده به باغ

[...]

منوچهری

هست ایام عید و فصل بهار

جشن جمشید و گردش گلزار

ای نگار بدیع وقت صبوح

زود برخیز و راح روح بیار

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه