دیدم امروز دلبری به شکار
خوشادا و قشنگ و خوشرفتار
به یکی عشوه ساخت کار مرا
برد از دل توان و صبر و قرار
کس ندیده است این چنین سروی
نازنین و لطیف و گلرخسار
ساحر و دردمند و شعبدهباز
حیلهساز و فسونگر و عیار
همچو یوسف دوان دوان میرفت
از پی مشتری به هر بازار
کفر زلفش گرفته عالم را
بسته هر زاهدی از او زنار
از حریفی ظریف پرسیدم
میتوان با وی آمدن به کنار
گفت با زور این میسر نیست
میشود رام با زر و دینار
گفتمش هیچ نقد با من نیست
نقد جانیست میکنم ایثار
دل خاقان گرفتهای مشکن
جان من جان من نگاهش دار
کامران گر کنی تو ناکامی
شوی از عمر خویش برخوردار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر رُخَش زلف عاشق است چو من
لاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبم
[...]
زان مرکّب که کالبد از نور
لیکن او را روان و جان ازنار
زان ستاره که مغربش دهنست
مشرق او را همیشه بر رخسار
بارگی خواست شاد بهر شکار
بر نشست و بشد بدیدن شار
ای دل نا شکیب مژده بیار
کامد آن شمسه بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به ناز
آمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغ
[...]
هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح
زود برخیز و راح روح بیار
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.