فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۹۰

دیدم امروز دلبری به شکار

خوش‌ادا و قشنگ و خوش‌رفتار

به یکی عشوه ساخت کار مرا

برد از دل توان و صبر و قرار

کس ندیده است این چنین سروی

نازنین و لطیف و گل‌رخسار

ساحر و دردمند و شعبده‌باز

حیله‌ساز و فسون‌گر و عیار

همچو یوسف دوان دوان می‌رفت

از پی مشتری به هر بازار

کفر زلفش گرفته عالم را

بسته هر زاهدی از او زنار

از حریفی ظریف پرسیدم

می‌توان با وی آمدن به کنار

گفت با زور این میسر نیست

می‌شود رام با زر و دینار

گفتمش هیچ نقد با من نیست

نقد جانی‌ست می‌کنم ایثار

دل خاقان گرفته‌ای مشکن

جان من جان من نگاهش دار

کامران گر کنی تو ناکامی

شوی از عمر خویش برخوردار