تا کی ز هجرت من غمین وز شوق وصلت بیقرار
یا وعده وصلم بده از غم هجرم برآر
از بس که کشتی ای صنم در کوه و هامون عاشقان
گویی که کوه و دشت شد از کشتگانت لالهزار
بلبل نه تنها در چمن باشد ز عشقت در فغان
از خار خار عشق تو گل را بود در سینه خار
از چشم پرخواب تو شد بیخواب چشم مردمان
وز پیچ و تاب زلف تو خلقی پریشان روزگار
یا رب که گیرد زآن دو لب کامی دلی در نیمشب
خاقان که باشد در لقب از دوریت ای گلعذار


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به حسرت و درد ناشی از جدایی از معشوق میپردازد و از شوق وصال به شدت بیقرار است. او از غم هجران و تأثیر عمیق عشق بر عاشقان میگوید، بهطوری که کوه و دشت را مملو از لالههای خونین و نشانههای عاشقانه میبیند. همچنین، عشق او چنان عمیق است که نه تنها بلبل، بلکه همه نیز از شوق و غم فراق در فغان هستند. شاعر از خداوند میخواهد که به او فرصتی دهد تا از لبان معشوق کام بگیرد و در غم دوری او رنجی کمتر احساس کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای مادر فرزندخوار ای بیقرار بیمدار
احسان تو ناپایدار ای سر بسر عیب و عوار
زمن پرس فرسوده ی روزگار
که بر سفره حسرت برد روزه دار
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.