ز شوق روی تو خاقان سخنوری آموخت
ضیا ز ماه رخت مهر خاوری آموخت
دلی ز دست تو دیگر برون نخواهد رفت
که چشم مست تو از غمزه دلبری آموخت
هزار خانه خراب است از جفای تو داد
کدام خانهخرابت ستمگری آموخت
جهان گرفت به طرز نگه سلیمانی
که رسم دلبری از غمزهاش پری آموخت
به دیر و میکده امروز طرفه غوغاییست
مگر که دلبر من کیش کافری آموخت
به پیش روی تو آیینه سکندر چیست
ز پاسبان تو دارا سکندری آموخت
خطت دمید و به خاقان تو مهربان گشتی
عجب که مهر رخت ذرهپروی آموخت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.