فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۴۱

ز شوق روی تو خاقان سخنوری آموخت

ضیا ز ماه رخت مهر خاوری آموخت

دلی ز دست تو دیگر برون نخواهد رفت

که چشم مست تو از غمزه دلبری آموخت

هزار خانه خراب است از جفای تو داد

کدام خانه‌خرابت ستمگری آموخت

جهان گرفت به طرز نگه سلیمانی

که رسم دلبری از غمزه‌اش پری آموخت

به دیر و میکده امروز طرفه غوغایی‌ست

مگر که دلبر من کیش کافری آموخت

به پیش روی تو آیینه سکندر چیست

ز پاسبان تو دارا سکندری آموخت

خطت دمید و به خاقان تو مهربان گشتی

عجب که مهر رخت ذره‌پروی آموخت