گنجور

 
فتحعلی‌شاه

این نه حسنی‌ست که گویند که حد بشر است

شرح حسنت نتوان کرد غزل مختصر است

از زلیخا بستان جان و بده یوسف گیر

این همه گریه یعقوب برای پسر است

سخن تلخ تو هم لذت دیگر دارد

شهد می‌ریزد از آن لعل که پیشت شکر است

آن که شد از ستمش کشور دل‌ها ویران

پادشاهی‌ست که از مملکتش بی‌خبر است

به مثل گر به جهان دیده صاحب‌نظری

با وجود تو به غلمان نگرد بی‌بصر است

بعد مرگ ار گذری بر سر خاکم گویم

خاک پایی که ز راه تو بود تاج سر است

بی‌وفایی تو امروز و وفاداری من

داستانی‌ست که در هر دو جهان مشتهر است

دیگران را بنگر جور مکن مهر بورز

آن که پار پری بود کنون جانور است

تا به کی تیغ کشی بر سپرانداختگان

ای که شمشیر تو را سینه خاقان سپر است

 
 
گنجور رومیزی