ای کاش از این بیگنه هر دم گناهی سر زند
تا آن که او هر لحظه دامن به قتلم بر زند
دست از جفاکاری بکش ترسم دل از کاف دادهای
دست از وفا بردارد و بر دامن داور زند
عالم بسوزم یک نفش از آه آتشبار خود
هر گه که با او مدعی بنشیند و ساغر زند
با داغ تو ای بیوفا ترسم که در روز جزا
چون لاله خونین کفن از خاک محشر سر زند
زد ناوکی بر سینهام چو صید بسمل میتپم
دارم امید از بخت خود تا ناوک دیگر زند
ای کاش بر رغم رقیب آن بیوفا خواهد مرا
در بزم خود بنشاند و برخیزد و خنجر زند
دستی که هر شام و سحر در گردنت بود ای پسر
بنگر که از هجرت چه سان خاقان همی بر سر زند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.