گنجور

 
فتحعلی‌شاه

در آن دمی که جان به وفا می‌سپارمت

یا رب شود که دست به گردن درآرمت

از وعده دروغ تو ای بی‌وفا ببین

جان می‌سپارم و به ره انتظارمت

ای دل به حال نزع کجا می‌برم تو را

بر خاک آستانه او می‌گذارمت

دل گفت می‌روی به که خواهی سپردنم

گفتم که بی‌کسم به خدا می‌سپارمت

گر جان رود برون نرود مهرت از دلم

از جان خویش دوست‌تر ای دوست دارمت

کشتی مرا و خوش‌دل از اینم که گفتیم

از جمله فرا شدگان می‌شمارمت

چون دید سخت‌جانی خاقان به غمزه گفت

مانند ترک مست بر او می‌گمارمت

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
حافظ

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی

[...]

امیرعلیشیر نوایی

رفتی اگرچه از بر من کی گذارمت

تا بازت آورد به خدا می‌سپارمت

کارم چو از ازل به تو افتاده تا ابد

گر صد رهم گذاری و من کی گذارمت

دامان تست و دست من ار افکنی سرم

[...]

عرفی

ای دل طمع مدار که بی غم گذارمت

وین هم قبول کن که به جان دوست دارمت

تاراج عافیت نبود کار دوستان

وبن هم ز دوستی است که دشمن شمارمت

صد ره شکسته ای دلم از جور، هیچ گاه

[...]

سلیم تهرانی

ای گل دگر ز دست کجا می گذارمت

نتوان فریب داد مرا، خوب دارمت

از تو ندیده ام به جهان بی وفاتری

باور مکن گر اهل وفا می‌شمارمت

در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی

[...]

آذر بیگدلی

گیرم بعجز دامنت و جان سپارمت

شاید که گامی از پی نعش خود آرمت

گر کشته رشکم، امشب از آن کو نمی روم

کز دل نیایدم برقیبان گذارمت

هر حرف گفتمت، ز رقیبان شنفتم آه؛

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه