فتحعلی‌شاه » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

در آن دمی که جان به وفا می‌سپارمت

یا رب شود که دست به گردن درآرمت

از وعده دروغ تو ای بی‌وفا ببین

جان می‌سپارم و به ره انتظارمت

ای دل به حال نزع کجا می‌برم تو را

بر خاک آستانه او می‌گذارمت

دل گفت می‌روی به که خواهی سپردنم

گفتم که بی‌کسم به خدا می‌سپارمت

گر جان رود برون نرود مهرت از دلم

از جان خویش دوست‌تر ای دوست دارمت

کشتی مرا و خوش‌دل از اینم که گفتیم

از جمله فرا شدگان می‌شمارمت

چون دید سخت‌جانی خاقان به غمزه گفت

مانند ترک مست بر او می‌گمارمت