دین و دل خود ز کف در ره تو دادهام
ور طلبی جان من جان به کف استادهام
ظلم بود کام من گر ندهی ای صنم
من به تو از یک نگه هر دو جهان دادهام
چند نشینی به ناز فارغ از افتادگان
دست من و دامنت خیز که افتادهام
نیست مرا در غمت فکر دگر در جهان
از همه قیدها با غمت آزادهام
کرده مرا بارها رنگ ز نیرنگ خویش
ساده دلی بین که باز در طلب سادهام
نرد محبت بباز تا به تو گردد عیان
کز پی جان باختن در برت آمادهام
باده به خاقان دهد ساقی اگر در بهشت
زهر شود در مذاق بیرخت آن بادهام