گنجور

 
فصیحی هروی

فلک خونم به تیغ آن بت بی‌باک می‌ریزد

که خون صید را در حسرت فتراک می‌ریزد

چنان از دوستی خورد آب باغ ما که گر گل را

بیازارد صبا خون از خس و خاشاک می‌ریزد

برو ای محتسب این ماجرا با ابر فیضی کن

که این آب حیات اندر گلوی تاک می‌ریزد

ز بس خاک مذلت ریخت دوران بر سر بختم

چو بر سر می‌زنم دست مصیبت خاک می‌‌ریزد

ندوزم چاک جان از رشته دل تا مپنداری

که درد عشق او چن در دل افتد چاک می ریزد

بیا سایم اگر روزی فلک از جنبش آساید

که جام عیش ما از گردش افلاک می‌ریزد

فصیحی طرفه‌تر زین صیدگه هرگز شنیدستی

که صید اندر چرا و خونش از فتراک می‌ریزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

غمی هر دم به دل از سینه صد چاک می ریزد

زسقف خانه درویش دایم خاک می ریزد

سر گوهر به دامان صدف دیدم یقینم شد

که تخم پاک، دهقان در زمین پاک می ریزد

زمین یک قطعه لعل است از خون شهیدانش

[...]

اسیر شهرستانی

جنون هر لحظه چون تاکم به تارک خاک می‌ریزد

محبت در دلم چون غنچه رنگ چاک می‌ریزد

سرم بادا حباب جوی شمشیر جفاکیشی

که آب خضرش از سرچشمه فتراک می‌ریزد

خرامی گر به گلشن مست با این حسن عالم‌سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه