گنجور

 
فصیحی هروی

شب نخل تجلی به گلستان تو بر داد

هر موی مرا ذوق تماشای دگر داد

می‌خواست حیا بند نهد بر نگهم لیک

شوق آمد و مژگان مرا بال نظر داد

در حسن چه شایسته رسولی که لبت را

صد معجزه یزدان بجز از شق قمر داد

شب دیده به نظاره رخسار تو می‌رفت

شمع نظری در کف هر لخت جگر داد

از همت عشقست که ما هیچکسان را

صد کشور اندوه به یک آه سحر داد

بی منت این ابر تنک مایه فصیحی

بید چمن ما گل خورشید ثمر داد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

در مشرب من صبح چه گویم چه اثر داد

این شیر مرا غوطه به دریای شکر داد

از رفتن چون ندهم پشت به دیوار

آسوده شد از سنگ درختی که ثمر داد

شوریده نمی خواست اگر عشق جهان را

[...]

بیدل دهلوی

شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد

پرواز من آیینهٔ امکان به شرر داد

از یک مژه شوقی که به آن جلوه ‌گشودم

بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد

صد چاک زد آیینه ز جوهر به‌ گرببان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه