گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

دم نقد است مرا کوی مغان باغ بهشت

می کوثر به کف مغبچه حور سرشت

لوح رخسار تو آمد سبقم روز ازل

کلک قدرت چو سواد خط سبز تو نوشت

باده ده زانکه ز هر خانه سوی حق راهست

اگر از گوشه مسجد و گر از کنج کنشت

گر فلک خاک مرا خشت کند نیز خوشست

شاید از دور کند جا به سر خم آن خشت

کار چون کشته درودن بود آن شد دهقان

که درین مزرعه جز دانه انصاف نکشت

زال گردون چه کند جلوه گری ز اطلس چرخ

خوب از حله و افسون نشود زاهد زشت

فانیا از دم رندان شودت دل روشن

که زغال از اثر آتش تیزست انگشت