گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

کسی که دل ز سر زلف مشک‌سای تو بست

امید جان به لب لعل جان‌فزای تو بست

غریب کوی تو شد دل بپرس گه گاهش

چرا که رخت سفر از وطن برای تو بست

نگر تموج خون خواست نقش بند ازل

چه نقش هاست که بر لعل گون قبای تو بست

کشای چشم ترحم به سوی مقتولت

که دیده از چمن دهر از جفای تو بست

به باغ وصل مکن دلکشای بیش ای گل

چو غنچه هر که گره در دل هوای تو بست

چراست پای تو خون مرغ نامه بر گویا

سپهر نامه خونین دلم به پای تو بست

به شام هجر چو پروانه سوختی فانی

مگر که شمع سپاه از پی فنای تو بست

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode