گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

چه شد یا رب که خورشید درخشان بر نمی آید

قیامت شد مگر کان ماه تابان بر نمی آید

نمی گردد نمایان اختری از برج زیبایی

فروزان اختری از برج احسان بر نمی آید

گلی از جویبار زندگانی کس نمی چیند

گیاهی از کنار آب حیوان بر نمی آید

نسیم نا امیدی می وزد از گلشن عالم

دم خوش از نهاد نوع انسان بر نمی آید

چمن پژمرده و گل خشک و بی جان لاله و نرگس

بجز بوی فنا از نخل ارکان بر نمی آید

هوای جانفزا از هیچ گلشن بر نمی خیزد

غبار هستی از صحرای امکان بر نمی آید

نباشد آدمی را چاره جز افتادن و مردن

که می بیند چنین روزی که از جان بر نمی آید

ز مجلس بر نمی آید صدای مطرب خوشخوان

نوای عندلیب از طرف بستان بر نمی آید

شراب لاله گون ساقی بجام زر نمی ریزد

خروش ارغنون از بزم سلطان بر نمی آید

بنعش آراستند امروز تخت و تاج را بینید

سر تابوت بر افلاک شد معراج را بینید

که گفت ای آتش جانسوز کاین بی اعتدالی کن

ز آب زندگانی ساغر جمشید خالی کن

چرا ای باد بر هم می زنی دریای هستی را

دگر گر می توان عالم پر از عقد لآلی کن

چه رستاخیز بود ای باد کاین بی قوتی کردی

تو دانی بعد ازین اظهار صنع لایزالی کن

دگر ای ماه از بهر که عالم می کنی روشن

چه بدرست این نهان شو از نظر چندی هلالی کن

عروس دهر چون این بی وفایی کرد با مردم

بیارا خویش را و بعد ازین صاحب جمالی کن

سزای جام فغفوری نیی ای چرخ دون پرور

شراب تلخ داری جمله در جام سفالی کن

ملالی داشتی تا بود شاه عادلت حامی

چو او رفت از میان انگیز ظلم و بی ملالی کن

بهر روزت یکی در دام می آرد به صد حیلت

کنون بگذار این شیری و یکچندی شغالی کن

بسی بیداد کردی ای فلک اما نه زین بدتر

بظلم رفته کس دادی نداد و فکر حالی کن

جهان تاریک شد چشم و چراغ اهل عالم کو

خداوند جهان یعقوب ختم نسل آدم کو

بدود مشعل ماتم فروغ مهر و مه بستند

برای سایه ی شهزادگان چتر سیه بستند

مگر اقصای عالم کربلا شد در عزای شه

که شیران پرده ی دل بر علمهای سپه بستند

بتخت جم نمیگنجید ذات قهرمان الحق

بعزتخانه ی عرش مجیدش تکیه گه بستند

تعالی الله زهی مشهد که تا این بقعه شد پیدا

مغان و عابدان درهای دیر و خانقه بستند

بسی شستند دست از جان که در فوت چنین شاهی

سراسر آب شد دلها که بر عمر تبه بستند

اجل حکمت نمیداند فغان زین دشمن جانی

که آمد بر سر کار خود از هر جا که ره بستند

نمیگردند سیر از خون مردم قابضان گل

گدا بودند و همت هم بکار پادشه بستند

بعمر داده راضی باش و ملک جاودان کم جو

که آب زندگانی بر سکندر زین گنه بستند

بعشق شاه جان دادند یکسر بنده و آزاد

چه پیمان بوده و کاین راستان کج کله بستند

شه عالم شد و خیل سپه یکباره با هم برد

مه از افلاک رفت و ثابت و سیاره با هم برد

منم یا رب که در خواب آن گل سراب میبینم؟

چه می بینم من بیخود مگر در خواب میبینم

چه نخلست این که از پیش نماز خلق میخیزد

چه شمعست اینکه جایش گوشه ی محراب میبینم

چه ناهمواریست این، وه که در خیل پریرویان

هزاران گیسوی پرتاب را بی تاب میبینم

مگر سرو روان بشکست و گل از باغ بیرون شد

که گلگشت پریرویان چنین در خواب میبینم

چنان شمعی کزان چشم و چراغ خلق روشن بود

همه شب تا بروزش خفته در مهتاب میبینم

مسیحم همدم دل بود و میمردم چه باشد حال

کنون کاین مشت خون را در کف قصاب میبینم

درین مجلس که از نو چرخ بی بنیاد میسازد

بجای باده خون در ساغراحباب میبینم

بطوفان داد عالم را نم پیراهن یوسف

جهان از گریه ی یعقوب در غرقاب میبینم

شهنشاه از جهان بگذشت تاج و تخت بیکس ماند

علی فرمود مجلس خالی از احباب میبینم

مسیحا گو بماتم چشمه ی خورشید را تر کن

خضر گو آب حیوان را بریز و خاک بر سر کن

دل پیر و جوان صد پاره سرو و گل چه کار آید

جهان پرآه و افغان ناله ی بلبل چه کار آید

بماتمخانه یی هر خوبرویی موی خود برکند

چرا روید بنفشه دسته ی سنبل چه کار آید

بنای عشق درهم شد چه سود از عشق مهرویان

خم زلف سیاه و حلقه ی کاکل چه کار آید

گره شد در گلویم های و هوی گریه ای ساقی

دهانم نوحه بست از تنگ می قلقل چه کار آید

نمی مانند باقی جزو و کل در عالم فانی

چو باشد اینچنین تعیین جزو و کل چه کار آید

کجا درمان شود درد اجل پیمانه چون پر شد

چو زور سیل بیش از پیش گردد پل چه کار آید

سیه پوشد فلک هر شام چند این اطلس گلگون؟

چو ابرش ماند بی صاحب لجام و جل چه کار آید

خموش ای عندلیب امسال اگر همدرد یارانی

ریاحین سر بسر در خاک، این غلغل چه کار آید

بهاری اینچنین گریان و عالم در پریشانی

سرود نوحه گو، مطرب درین نوروز سلطانی

کجایی ای فدای جان شیرین جرعه خوارانت

رفیق این سفر ورد و دعای هوشیارانت

کجایی ای چو آب زندگانی از میان رفته

همه تشنه بخون یکدگر خنجر گذارانت

تو رخش عمر ازین آرامگه راندی و از حسرت

بکوه و دشت وحشی و حزین چابک سوارانت

مگر آید قیامت ورنه تا زین خواب برخیزی

نمیماند چراغ دیده ی شب زنده دارانت

تو آن درد آزموده خسرو صاحبنظر بودی

که دل درد آمدی گاهی بآه دلفگارانت

تو بر اوج شرف رفتی و ما چون ذره سرگردان

نه این بود آفتاب من، قرر بی قرارانت

بسیر آن جهان یا رب چه مشکل آشنا دیدی

که شد بیگانه در چشم خدا بین گلعذارانت

گرفتی دامن مقصود و رفتی از میان بیرون

تو عیش جاودان کردی و در خونابه یارانت

بروی مطرب و ساقی کشیده باده ی باقی

غنودی مست و بی پروا زجان افشان یارانت

تو رفتی از نظر اما نمیماند اثر پنهان

حقیقت کار خواهد کرد اگر پیدا اگر پنهان

زهی هم در جوانی سوی حق آورده روی خود

گذشته در اوان عز و ناز از آرزوی خود

ترا زیبد که عمری با همه کس مهر بنمایی

چو خورشیدت نباشد میل دل یکذره سوی خود

زهی آیینه ی گیتی که در گیتی چو جام جم

نبیند با وجود سلطنت گرد عدوی خود

که دارد اینچنین علمی که با آن عشق روزافزون

نگنجد در کفن از غایت شور و غلوی خود

در آتش تا قیامت همنشینان از دریغ و حیف

تو با خود در بهشتی همچو گل در رنگ بوی خود

درین عالم کسی به از تو داد عیش و مستی داد؟

در آنجا نیز خواهی همچنان بودن بخوی خود

غبار هستی از دامن چه مشتاقانه افشاندی

بآب زندگی کردی تو الحق شست و شوی خود

تو آن خورشیدوش بودی که با ذرات خوشنودی

همه عالم نکو دانستی از خلق نکوی خود

فلک بزم ترا دربست اما قدر خود بشکست

کسی هرگز نزد زینگونه سنگی بر سبوی خود

دریغا زود هم با اصل خود پیوست بدر تو

تو در دین بس گران بودی ندانستند قدر تو

که دانستی که در دهر این ستم مشهود خواهد شد

فلکرا شاهکاری اینچنین موجود خواهد شد

باشک آتشین خواهد بدل شد آب حیوانم

سرود نوحه بر جای نوای عود خواهد شد

لباب جام عشرت دست چون میداد میگفتم

نباید خورد ازین شربت که زهرآلود خواهد شد

جهان گو تیره شو از آه سرد ما نمیدانی

که چون آتش کنند از هر کناری دود خواهد شد

زنامقبولی خود دور وحشی شد چنین بهتر

که تا صد سال دیگر همچنان مردود خواهد شد

بمرگ خویش مشتاقم امان از کس نمیخواهم

چه سود امروز یا فردا که دیر و زود خواهد شد

بسودای جهان تا میتوانی در مرو آسان

که سودش در زیانست و زبان در سود خواهد شد

زمان گر بد شود به از حساب صبر چیزی نیست

نپنداری که او را طالع مسعود خواهد شد

زبیداد فلک تا کی زهر آب آتش انگیزی

دعایی کن فغانی عاقبت محمود خواهد شد

بحمدالله که باز از عدل یعقوبی جهان پر شد

بنای خطبه ی شاهی بنام بایسنغر شد

الهی نصرتش ده تا زعالم داد بستاند

مراد دل تمام از بنده و آزاد بستاند

زچندین پادشاه نامدار این یک خلف مانده

بماند سالها تا کینه ی اجداد بستاند

چنان عالم گلستان گردد از عدلش که نتواند

کسی برگی گل از کس با دل ناشاد بستاند

خداوندا سلیمانی ده این شاه پریرو را

که کام مور بخشد انتقام از باد بستاند

رسوم نظم عالم بر دل و دستش روان گردان

بهر یک تخته ی تعلیم کز استاد بستاند

چنان عدلش شود حامی که وقت رفتن از بستان

صبا را حد آن نبود که از گل زاد بستاند

جواب نامه ی فتحش چو خواند قاصد از دوران

کلید چند گنج و کشور آباد بستاند

چنان یک روی و یکدل ساز با هم مردم عهدش

که کس را فکر آن نبود که از کس داد بستاند

وگر باشد خلافی در میان آن اعتدالش ده

که تاب از آتش و دل سختی از فولاد بستاند

الهی تا جهان باشد خداوند جهان بادا

دلیلش عقل پیر و همدمش بخت جوان بادا