گنجور

 
بابافغانی

من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب

بخواهم سوخت زین آتش که دارم در جگر امشب

برا از قید تن ای جان اگر آسودگی خواهی

تو هم این جامه ی ناموس را در بر بدر امشب

سزد گر بر چراغ هستی خود دامن افشانم

که شمع طلعت آن ماه دارم در نظر امشب

سر جان باختن دارم به پایش همچو پروانه

ز مجلس ای رقیب این شمع را بیرون مبر امشب

نمی آید برون اینک فغانی از سر کویش

همانا از جهان دیگرش شد آبخور امشب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وحشی بافقی

ز شبهای دگر دارم تب غم بیشتر امشب

وصیت می‌کنم باشید از من با خبر امشب

مباشید ای رفیقان امشب ِ دیگر ز من غافل

که از بزم شما خواهیم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که می‌بینم

[...]

رفیق اصفهانی

از دیروزم بتر امروز از دیشب بتر امشب

چه خواهم کرد فردا گر بمانم تا سحر امشب

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه