گنجور

 
بابافغانی

جان شهید عشق بجانان سپرده به

هر زنده یی که کشته او نیست مرده به

بی داغ آرزوی تو اصحاب درد را

نام و نشان ز صفحه ی هستی سترده به

از سبحه گر مراد نه تکبیر ذکر اوست

گر عقد گوهرست یقین ناشمرده به

هر کس که جان بدوستی گلرخی نداد

نامش میان اهل محبت نبرده به

فریاد بلبلی که شود گرم ازو گلی

در گوش اهل درد ز وعظ فسرده به

هر جام می که نوش لبی امتحان نکرد

گر آب زندگی بود آن می نخورده به

ای شاه عاشقان چو رسی بر بساط قرب

پایت بخون کشته فغانی فشرده به

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

هر کس که نیست زنده به عشق تو مرده به

خود مرده پیش زنده دلان از فسرده به

هر کس نهال شوق تو در باغ جان نکشت

از نخل آرزو بر دولت نخورده به

چون چرخ سفله می دهد اندر نواله زهر

[...]

بابافغانی

ایدل متاع جان بخرابات برده به

نقد خرد بساقی باقی سپرده به

چون حاصل حیات جهان نامرادی است

صد خرمن مراد بیکجو شمرده به

جایی که صد خزانه ی طاعت بجرعه ییست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه