گنجور

 
بابافغانی

ای دل متاع جان به خرابات برده به

نقد خرد به ساقی باقی سپرده به

چون حاصل حیات جهان نامرادی است

صد خرمن مراد به یک جو شمرده به

جایی که صد خزانهٔ طاعت به جرعه‌ای‌ست

از دل نشان توبه و تقوی سترده به

زان پیشتر که مات شوی در بساط عمر

دستی ازین سپهر دغا باز برده به

پروانه‌ای که پرتو شمعی بر او نتافت

گر همدم چراغ مسیح است مرده به

قطع نظر ز مائدهٔ قرص ماه و خور

این یک دو نان به منت دونان نخورده به

شمعی که آورد به زبان فیض نور خود

گر آتش خلیل فروزد فسرده به

چون رخت هستی تو فغانی شود فنا

از آب خضر دامن همت فشرده به

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

هر کس که نیست زنده به عشق تو مرده به

خود مرده پیش زنده دلان از فسرده به

هر کس نهال شوق تو در باغ جان نکشت

از نخل آرزو بر دولت نخورده به

چون چرخ سفله می دهد اندر نواله زهر

[...]

بابافغانی

جان شهید عشق بجانان سپرده به

هر زنده یی که کشته او نیست مرده به

بی داغ آرزوی تو اصحاب درد را

نام و نشان ز صفحه ی هستی سترده به

از سبحه گر مراد نه تکبیر ذکر اوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه