گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای باد صبح از پی آن نور دیده رو

دنبال آن خجسته غزال رمیده رو

از ضعف تن نمی رسم از پی خدای را

ای نازنین سوار عنان را کشیده رو

عشاق خسته منتظر یک نظاره اند

دامن کشان چو می گذری آرمیده رو

درد دلی ز عشاق دلخسته گوش کن

از دردمند خویش دعایی شنیده رو

ما خویشرا طفیل خرام تو کرده ایم

خواهی بچهره پا نه و خواهی بدیده رو

هوشم نماند با تو که گفت اینکه صبحدم

سر خوش بروی برگ گل نو دمیده رو

تنگست زاهدا در خلوتسرای انس

آنجا دل شکسته و قد خمیده رو

مستانه می روی بخرابات عاشقان

راه پر آفتیست فغانی جریده رو