گنجور

 
بابافغانی

هرگز بکسی باز نشد چشم و لب تو

آه ای پسر از این همه شرم و ادب تو

ما خود ز ندامت سرانگشت گزیدیم

تا روزی دندان که باشد رطب تو

نزدیک رسم، رانی و از دور زنی تیر

دشوار بود قصه ی من در طلب تو

زنجیر شود پاره و از جای رود کوه

زینها که کشیدم من زار از سبب تو

این سوز نه از گرمی خونست فغانی

معلوم نکردیم که از چیست تب تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

ای مرهم هر سینهٔ مجروح لب تو

فرسوده قدم‌های دلم در طلب تو

گم کرد سر رشته تدبیر دلم باز

در طره سر گمشده بلعجب تو

چون تار طراز است شب و روز تن من

[...]

صائب تبریزی

شد رعشه پیری پر و بال طلب تو

یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو

انگور شود غوره چو بسیار بماند

شد غوره درین باغ ز مهلت عنب تو

پیری که زدی آب بر آتش دگران را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه