گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

خراش سینه شد امروز عیش دینه ی ما

چه سنگ بود که آمد بر آبگینه ی ما

ستاره تیره و طالع ضعیف و بخت زبون

بقرنها نتوان یافتن قرینه ی ما

شکست گرمی بازار گنبد مینا

چو آفتاب تو پیدا شد از مدینه ی ما

تو دور میروی از راه ورنه نزدیکست

رهی بسوی تو باز از شکاف سینه ی ما

زحال خویش نگردد چنانکه نقش نگین

در آب و آتش اگر افگنی سفینه ی ما

چه جای جام جم اکنون که عشق شد ساقی

زلال خضر بود جرعه ی کمینه ی ما

تو دوست باش فغانی و بد مگردان دل

ببند خلق جهان، گو کمر بکینه ی ما