گنجور

 
بابافغانی

آه کز هجر تو شب‌ها باده خون دانسته‌ام

خورده‌ام خون و شراب لاله‌گون دانسته‌ام

سوزدم هرکسی به لطفی، این سزای آنکه من

دیده‌ام شور اسیران و جنون دانسته‌ام

خواهدم امروز از هر روز نیکوتر گذشت

زان که من نظاره رویت شگون دانسته‌ام

خاطرت هردم به سویی می‌کشد بی‌اختیار

در سرت ای گل هوایی هست، چون دانسته‌ام

سوزدم هر بی‌وفا بهر نگاهی هر زمان

ای فغانی قدر آن دلجو کنون دانسته‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قدسی مشهدی

خضر اگر آب حیات آورد، خون دانسته‌ام

هرچه پیش آمد، ز بخت واژگون دانسته‌ام

روز از روزم بتر شد، شوق بر شوقم فزود

هرچه ناصح خواند در گوشم، فسون دانسته‌ام

دید اندک گرمی‌ای از غیر، از من پا کشید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه