گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

آه کز هجر تو شبها باده خون دانسته ام

خورده ام خون و شراب لاله گون دانسته ام

سوزدم هر کسی بلطفی، این سزای آنکه من

دیده ام شور اسیران و جنون دانسته ام

خواهدم امروز از هر روز نیکوتر گذشت

زانکه من نظاره رویت شکون دانسته ام

خاطرت هر دم بسویی می کشد بی اختیار

در سرت ای گل هوایی هست، چون دانسته ام

سوزدم هر بیوفا بهر نگاهی هر زمان

ای فغانی قدر آن دلجو کنون دانسته ام