گنجور

 
بابافغانی

عید است و هرسو جلوه‌گر شوخ دلارای دگر

دارم من خونین‌جگر میل تماشای دگر

چون عقد زلفی بنگرم پیچد دل غم‌پرورم

ترسم که افتد در سرم بیهوده سودای دگر

دارم دل صدپاره‌ای از غمزهٔ خونخواره‌ای

گردم پی نظاره‌ای هردم به مأوای دگر

نبود به صد دام هوس بر آن غزالم دسترس

بی‌خود ز بویش هر نفس افتم به صحرای دگر

چون غنچه از چاک درون جیب و کنارم پر ز خون

او در قبای نیلگون دامن‌کشان جای دگر

تا چند ای پیمان‌شکن قصد من خونین‌کفن

امروز رحمی جان من چون هست فردای دگر

چشمت چو قصد خون کند ناز و جفا افزون کند

مسکین فغانی چون کند یارب تمنای دگر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

عید است و دارد هر کسی عزم تماشای دگر

ما را نباشد غیر تو دل در تمنای دگر

صد خوب پیش آید مرا خاطر نیاساید مرا

زینها چه بگشاید مرا چون عاشقم جای دگر

نی ره مرا در خانه ای نی جای در کاشانه ای

[...]

بابافغانی

باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر

وز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر

از شمع دولتخانه‌ای سوزم به هر کاشانه‌ای

هر لحظه چون پروانه‌ای در آتشم جای دگر

شد جان غم پرورد من دور از مه شبگرد من

[...]

فیاض لاهیجی

ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر

در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر

گفتم مگر اندوه دل کم گردد از سودای تو

انگیخت هر سودای تو در سینه سودای دگر

من این سویدای کثیف از دل به ناخن برکنم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه