گنجور

 
بابافغانی

مه خورشدروی من دمی یک جا نمی‌گنجد

چنان گرمست بر دل‌ها که در دل‌ها نمی‌گنجد

نسیم دامنش گلزار گیتی برنمی‌آرد

غبار موکبش در عرصهٔ غبرا نمی‌گنجد

شهیدی کز سر کویش غبارآلود بیرون شد

ز شوقش تا ابد در جنت‌المأوا نمی‌گنجد

عجب گر بر سلام کس فرود آرد سر ابرو

چو برطرف کلاهش عز و استغنا نمی‌گنجد

ازین می خوردن پنهان و پیدا آتشی دارم

که در پنهان ندارد جا و در پیدا نمی‌گنجد

اگر فردای دیگر مستی جام و صبوح اینست

جزای این گنه در مجلس فردا نمی‌گنجد

ز عشق کافری پیرانه سر در بزم میخواران

به دینم رفت بیدادی که در دنیا نمی‌گنجد

نخواهد در سر و کار بلای عشق و مستی شد

وجود پربلای من که در یک جا نمی‌گنجد

ز بیداد غیوری آنچه از کافردلی دیدم

چه جای کعبه در بتخانهٔ ترسا نمی‌گنجد

جنون عشق و از جانان خیال بوسه و آغوش

مگو این‌ها که این‌ها در خیال ما نمی‌گنجد

فغانی را دهان آرزو شیرین نخواهد شد

پر از زهرست جام او در آن حلوا نمی‌گنجد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی‌گنجد

که می پرزور چون افتاد در مینا نمی‌گنجد

به بی‌رنگی قناعت کن اگر با عشق یکرنگی

که هرجا عشق آمد رنگ در سیما نمی‌گنجد

نمی‌دانم چه خواهد بود احوال گران‌جانان

[...]

اسیر شهرستانی

به لب هردم ز شادی شُکر این سودا نمی‌گنجد

که در دام تغافل غیر صید ما نمی‌گنجد

طراز نوبهار عشرت ما چون که سرسبز است

گل نشو و نما در جیب نخل ما نمی‌گنجد

در آیین وفا لب تشنه ذوق شهادت را

[...]

حزین لاهیجی

دل از یادش، در آغوش من شیدا نمی‌گنجد

ز بس بالیده است این قطره، در دریا نمی‌گنجد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه