گنجور

 
بابافغانی

دود برآمد ز دلم چون سپند

دور نشد از سر کارم گزند

آه که با طالع بد آمدم

دود سپندم نکند ارجمند

عاشق دیوانه نداند که چیست

طالع فرخنده و بخت بلند

پند مگویید که من عاشقم

نیش زبانم نبود سودمند

سوختم این داغ جفا تا بکی

پخته شدم آتش بیهوده چند

صید مرادی نفتادم بدام

گرچه بهر سوی فگندم کمند

سوخت فغانی و مرادی نیافت

آه از این مردم مشکل پسند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

باد صبا بین که چها می کند

کس نکند آنچه صبا می کند

مست بگلزار رود بامداد

عربده با شاخ و گیا میکند

طیرة طفلان چمن می دهد

[...]

سعدی

آتشِ سوزان نکند با سپند

آنچه کند دودِ دلِ دردمند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه