بابافغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۹

دود برآمد ز دلم چون سپند

دور نشد از سر کارم گزند

آه که با طالع بد آمدم

دود سپندم نکند ارجمند

عاشق دیوانه نداند که چیست

طالع فرخنده و بخت بلند

پند مگویید که من عاشقم

نیش زبانم نبود سودمند

سوختم این داغ جفا تا بکی

پخته شدم آتش بیهوده چند

صید مرادی نفتادم بدام

گرچه بهر سوی فگندم کمند

سوخت فغانی و مرادی نیافت

آه از این مردم مشکل پسند