گنجور

 
بابافغانی

منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهد

مدام باده و نقلم بدست زور دهد

پیاله گیر که دست سپهر نتوان تافت

اگر نگین سلیمان به دست مور دهد

هدیه ییست که ترک مرصعینه کمر

شراب لعل ز پیمانه ی بلور دهد

مرا ز خاک در دوست بیش ازان فرحست

که سرمه مژده ی بینا شدن بکور دهد

قبول کن که به از کسوت ملامت نیست

ز هر چه دوست بدردیکشان عور دهد

بسی زبانه که در خرمنم زند گردون

چو آفتاب مرا جلوه ی سمور دهد

ز آب چشم فغانی چه خیزد ای بدخواه

سزای مردم بی درد خاک گور دهد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد

ندیم بزم، ندای هوالغفور دهد

دلم بمجلس مستان حق پرست کشید

که داد عیش در آن زمره ی حضور دهد

قدم براه نه ایدل که آب نزدیکست

[...]

صائب تبریزی

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد

به دست بی بصر آیینه بلور دهد

میی که اهل شعورند داغ نشأه آن

چرا کسی به فقیهان بی شعور دهد

چو هست نقد میسر وصال دختر رز

[...]

رضاقلی خان هدایت

به نور فطرت خود می‌رویم در رهِ عشق

چراغِ خاطر دون همتان چه نور دهد

اگرچه فیض خدا شامل است یکسان نیست

نه هر جبل که تو بینی صدا چو طور دهد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه