گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

بر کاینات آنچه یقین فرض و واجبست

مهر و محبت اسدالله غالبست

انسان ندانمش که نداند بهین قوم

آنرا که هل اتی علی الانسان مناقبست

فرقست از آنکه زاده ی دین آمد از ازل

با آن نو اعتقاد که ده روزه طالبست

با آنکه آفتاب بحکمش کند عمل

صدق دروغ کج نظران صبح کاذبست

قدر علی ز صاحب معراج بازپرس

تا روشنت شود که در اعلی مراتبست

گر افضلیتست اتم افاضلست

ور اقربیتست اقر اقاربست

خواند از وفا حبیب خدایش حبیب خویش

اخلاص تا کجاست که مطلوب طالبست

دست بریده کرد درست این غریب نیست

بخشید سر بخصم خود این از غرایبست

نبود عجب گر از همه شانی کند ظهور

ذات علی که مظهر کل عجایبست

علمش خبر دهد که سعیدست یا شقی

از هر چه در میانه ی صلب و ترایبست

یک گام صوریش ز مدینه ست تا تبوک

یک سیر معنیش به ثریا ز یثربست

در بارگاه شاه نجف هر صباح و شام

پروانه افتاب و مه بدر حاجبست

امرش بر امتان نبی دین و لازمست

مهرش به بندگان خدا فرض و واجبست

نیک اختری که یافت فروغ چراغ او

نزد خدا و خلق سعید العواقبست

نسبت بطاق روضه سرای امیر نحل

این پرده های سبز چو بیت عناکبست

خدام شاه را ز تف آتش جحیم

پروانه ی نجات و برات مواجبست

اصحاب صفه را عوض جیفه ی فنا

هر بامداد عمر ابد نزل راتبست

آن خس که خار خار دل اهل بیت خواست

رگ در تنش بقصد چو نیش عقاربست

آن بد گمان که با اسدالله کینه باخت

گو دیده باز کن که به خواب ارانبست

دیگر مکن مناظره با غاصب فدک

او را همین بسست که گویند غاصبست

در حیف نخل باغ جگر گوشه ی رسول

از جویبار دیده روان دمع ساکبست

شایسته ی مصیبت و رنجست ناصبی

کو دشمن امام زحب مناصبست

زخم زبان که هست بدل نقش فی الحجر

بر قلب رو سیاه خوارج مناسبست

نور علی ز ارض نجف می رسد بعرش

باشد چراغ دل اگر از دیده غایبست

صوت نهان و معنی مقصود در حضور

جان واله مشاهده و تن مراقبست

تعداد رشحه ی قلم فیض بخش او

یبرون ز جذر و مد رقوم محاسبست

در صورت ار نهانست بمعنی بود عیان

خورشید را چه نقص که گویند غاربست

یک پرتو از فروغ رخش مهر لامعست

یک شعله از چراغ دلش نجم قاقبست

نادعلی چو ورد زبان ساخت متقی

آسوده از بلا و مصون از نوایبست

دانش و بال و زهد ریا، بی قبول او

گر شیخ خانقاه و گر پیر راهبست

عین علیست آینه ی اعتقاد مرد

روی کسی سفید که پاک از معایبست

زاندم که خواست تافت بر اهل شک آفتاب

دامن بخون دل زده در چاه معزبست

ساغر ز دست ساقی کوثر کشد مدام

آن کز زلال چشمه ی تحقیق شاربست

اشیا به آستین یدالله داده دست

چون اختیار بنده که در دست صاحبست

ای شسته از مطالب ارباب جیفه دست

دامان شاه گیر که ذیل مآربست

بر خود مساز مذهب هفتاد و دو دراز

یک رنگ آل باش که اصل مذاهبست

در مدح حیدر آنچه خدا و رسول گفت

راجع به ذات مهدی صاحب مواهبست

هم نشأه ی بنی و ولی صاحب الزمان

شاهی که فتح و نصرتش از این دو جا نبست

خلقش عظیم و طبع کریم و دلش رحیم

این موهیت تمام ز توفیق واهیست

با شرع و دین ز جنبش اولیست توأمان

با عقل کل ز غیب هویت مصاحبست

تسبیح کرده ز اختر و دفتر ز ماه و مهر

تا روز همدم شب مشکین ذوایبست

اینست بندگی که بود خاصه بهر حق

نه طاعتی که بهر وصول کواعبست

زهدش شفیع قهقهه ی صبح ضاحکست

علمش مزیل شعبده ی چرخ لاعبست

دشمن گداز و دوست نوازست روز رزم

در میمنه ست جاذب و بر قلب حاربست

آنجا که عرض لشکر نصرت شعار اوست

اجرام سبعه گرد نعال مراکبست

شاها بقادری که وضیع و شریف را

ازوی امید لطف نجات از مصایبست

کاین بنده تا بشارع هستی مجال یافت

همراه این جناب و پی این مواکبست

واثق بعفوتست فغانی که از خطا

عنوان نامه ی عملش عبد مذنبست

ظل علی و آل علی مستدام باد

اینست مطلبی که اهم مطالسبت