گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای چشمه ی مهر از کف نعلین تو ظاهر

چون آب روان گرد رهت طیب و طاهر

سلطان خراسان علی موسی جعفر

ای مهر رخت شمع سراپرده ی باقر

تابنده ز لوح دلت اسرار الهی

زانگونه که در آب روان عقد جواهر

در هر بصری مهر رخت کرده ظهوری

نور احدست آن رخ و انوار مظاهر

از روی تو شد مطلع انوار تجلی

در حالت نظاره دل و دیده ی ناظر

ای نخل تو زیبنده ی تشریف امامت

زیباست به بالای تو این خلعت فاخر

پروانه صفت گرد سر شمع جمالت

مرغان اولی الاجنحه بستند دوایر

در گردش پرگار قضا گشت بیکدم

نه دایره ی چرخ ز انفاس تو دایر

ذکر تو بحدیست که در بحر تذکر

مستغرق مذکور بود هستی ذاکر

هر چشم زدن می شود از عین تجلی

انوار جمال تو بهر آینه ظاهر

در گلشن جان همچو گل آتش موسی

بشکفت گل روی تو و نخل عناصر

ای چون شکر از دست چنان زهره چشیده

وز چاشنی شهد شهادت شده شاکر

آنروز که نقش اسد از پرده ی صورت

زد چنگ بفرمان تو در پرده ی ساحر

لطفت طرف خصم نگهداشت وگرنه

در سینه چرا آب نشد زهره ی منکر

هر کس که بطوف درت از دیده قدم ساخت

انوار ازل دید، زهی دولت وافر

کر مهر ز دیوان تو پروانه نیابد

تا حشر بود بر در این روضه مجاور

از شوق جمال تو که باشم ارنی کوی

رویم اثر مهر تو آرد بمآثر

از پرتو دیدار تو در بتکده ی چین

انوار یقین شعله کشد از دل کافر

هر جا که نمودی به دعا دست ولایت

مؤمن متحیر شد و کافر متأثر

اول طلب مهر رخت داشت فغانی

باشد به همان حسن طلب تا دم آخر

تا هر گل صبح از طرف گلشن خاور

گردد به هوای حرمت مهر مسافر

مهر رخت آئینه ی ارباب یقین باد

این است جمالی که نگردد متغیر