گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

ای آمده در گلشن جان نخل تو واحد

اثبات دویی بر الف قد تو زاید

آنی که پی روشنی کار دو عالم

شد نور تو از مشرق و مغرب متصاعد

روی تو بود در نظر بنده ی مؤمن

چون جلوه ی معبود در آیینه ی عابد

دارند محبان تو چون عقد لآلی

از شایبه ی گرد ریا، پاک عقاید

هر گوهر مقصود که در پرده نهان بود

بر لوح ضمیر تو یکایک شده وارد

جایی که قلم نام تو بر لوح نویسد

آنجا چه نماید رقم کلک عطارد؟

سلطان سراپرده ی عزت که ز عصمت

از هر چه بود غیر خدا آمده زاید

خورشیدی و در مطلع انوار امامت

آثار بود عصمت ذات تو شواهد

تسبیح تو آزاد کند در صف طاعت

از دام هوی مرغ دل راکع و ساجد

از نور تو شد مشرق انوار سعادت

در صبح ازل گوشه ی محراب مساجد

سیر تو بود در چمن عالم علوی

شرح شب معراج بدین واقعه شاهد

بی نور ولایت نبود شمع نبوت

هم قول رسولست درین نکته مؤید

در آینه ی نور خدا نقش دویی نیست

هیهات که شد دیده ی احول متردد

گر پرتو خورشید به صد آینه تابد

یک عین بود در نظر دید موحد

در دیده ی غیر تو خیال تو نگنجد

یعنی که برونست ازین پرده زواید

در یک نظر از ذره بخورشید برد راه

آنرا که شود جذبه مهر تو مساعد

عیسی نفسان بر سر خوان انا املح

از چاشنی نطق تو گیرند فواید

در نیت کاری که رضای تو نباشد

گر عقد نمازست بود نیت فاسد

در گردن جان حجله نشینان سخن را

از سلسله ی گوهر وصف تو قلاید

تا چند بود پرتو خورشید ولایت

در پرده نهان از حسد دیده ی حاسد

شد وقت که خورشید عنایت بدرخشد

از اوج یقین کوری این جمع مقلد

آنروز بود اول نوروز هدایت

کاین باغ کهن را شود امر تو مجدد

با سوز دل و دیده ی خونبار، فغانی

شد در طلب گوهر وصف تو مجاهد

تا اهل صفا در طلب گوهر بینش

آرند بجا در حرمت شرط قواعد

گرد قدمت سرمه ی ارباب یقین باد

کاین گوهر مقصود بود اصل مقاصد