گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

باغ جهان و هر چه درین قصر نه درست

یکسر طفیل حیدر و اولاد حیدرست

آثار لوح و خامه ی قدرت نگار اوست

مجموعه صورتی که ز الوان مصورست

از جلوه ی جمال علی دارد آب و رنگ

هر گل که در ریاض بقا سایه گسترست

مرآت دل که جلوه گر نور کبریاست

از مهر روی شاه ولایت منورست

این روشنی که مهر دهد روز و ماه شب

نور چراغ دولت شبیر و شبرست

تسبیح بلبلان چمن هر صباح و شام

حمد و ثنای قاضی باز و کبوترست

آیینه ضمیر منیرش مه تمام

پروانه ی چراغ دلش مهر انورست

از ابر دست حیدر کرار قطره هاست

آن دانه ها که حاصل این بحر اخضرست

تیغش وبال شعشه ی ماه نخشبست

کلکش مزیل صورت اصنام آزرست

لب تشنگان بادیه ی اشتیاقرا

مهرش به سوی چشمه ی تحقیق رهبرست

از تاب آفتاب قیامت چه اضطراب

آنرا که سایه ی اسدالله بر سرست

باشد محیط خاطر دریا نثار او

بحری که نظم معرفتش عقد گوهرست

بر علم نه مجلد گردون بود محیط

لوح دلش که حامل این چار دفترست

بهر بیان گوهر توحید خامه اش

پیوسته در محیط معانی شناورست

تا جبرییل ناد علی بر نبی نخواند

ظاهر نشد بخلق خدا کوچه مظهرست

کشف ضمیر و سیر مقامات و طی ارض

بیرون ز گردش فلک و سیر اخترست

گر پیش ازو عدو بنیابت رسد چه شد

اینها علامت فلک سفله پرورست

شاهی که چند بار سر خود بخصم داد

او را کجا خیال سر و یاد افسرست

اسباب زیورش عمل و دانشست و بس

آنرا که ترک زیور و اسباب زیورست

خوانده در مدینه ی علمش همی رسول

دولت دران سری که هواخواه این درست

ارض مقدس نجف از طیب خلق او

چون خاک کعبه آب رخ هفت کشورست

بهر عیار بوته گدازان کوی فقر

مهر علی و آل چو گوگرد احمرست

بر انتقام خون جگرگوشه های او

باشد خدا گواه چه حاجت بمحضرست

بس ناخوشست عیش جهان بر جهانیان

زیرا که در پیش الم فتنه و شرست

بر آب زندگی نگشاید دهان خشک

آنرا که دیده از ستم کربلا ترست

فرقست ازان شراب که آتش سزای اوست

تا آب ما که از کف ساقی کوثرست

باشد میان جمع موالی و خارجی

فرقی که در میان مسلمان و کافرست

ای صفدری که شعله ی برق حسام تو

فتاح رزم خندق و مفتاح خیبرست

از طاعت دو کون فزونتر نهاده اند

فضلی که در محاربه ی عمر و عنترست

سر دفتر سپاه ظفر پیکر ترا

حرف کتابه ی علم، الله اکبرست

دارد خدا میان تو و ابن عم تو

سری که در میان کلیم و برادرست

یکذره مهر روی تو در صورت عمل

با صد هزار ساله عبادت برابرست

مهریست با خیال تو پیوسته خلق را

این کز خیال می نروی مهر دیگرست

کمتر ز ذره یی نتوان شد در اعتقاد

در هر که نیست مهر تو از ذره کمترست

باید ز نور صیقل مهر تو روشنی

آیینه ی دلی که ز عصیان مکدرست

نام تو بعد نام خدا و رسول اوست

حرفی که بر کتابه ی این هفت منظرست

در بحر کبریای تو رفتن ز روی عقل

تمثیل آب خضر و خیال سکندرست

فقر و فنای خاک نشینان کوی تو

برتر ز جاه و حشمت خاقان و قیصرست

فراش آستان سراپرده ی ترا

ز انجم گل چراغ وز شب دود مجمرست

طاووس مرغزار ترا قرص آفتاب

همچون هلال یکشبه در دل شهپرست

تازی صید گیر ترا خون خارجی

صد بار سازگارتر از شیر مادرست

شاها بگیر دست فغانی و جمع ساز

اجزای هستیش که پریشان و ابترست

او را چه حد لاف غلامی ولی ز صدق

خاک ره بلال و هواخواه قنبرست

چون صبح تا ز مهر رخت میزنم نفس

لوح دلم چو خامه ی مشکین معطرست

هر بیت ازین قصیده که شمعیست دلفروز

پروانه ی خلاصیم از هول محشرست

تا بر زبان خامه ی ارباب علم و فضل

تحریر نسبت عرض و بحث جوهرست

بعد از ادای نام خدا و رسول باد

نام بزرگوار تو کان سکه برزست